o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Monday, April 30, 2007
امنیت اجتماعی =مبارزه با بدحجابی و مستند سازی ظاهر ِ مردم توسط عکس و فیلم برای ِ ارائه به دادگاه ...
.
پ . ن :این وبلاگ فیل - تر شده ؟
Saturday, April 28, 2007
دلم می خواست کسی دستهایم را می گرفت و می گفت :
اگر بمانی روزی برایت می سازم متفاوت از تمام ِ روزهای گذشته
روزی که پی ِ هیچ حق ِ زایل شده ای منت هر تازه به دوران رسیده ای را نکشی
و نترسی از تهدید ِ هیچ مسئولی
دلم گرمی دستهایی را می خواست که در رگبار عصرانه امروز دستهایم را می فشرد و می گفت :
اگر بمانی شبهایت را غرق ِ آرامش و رویاهای ِ گرم و عمیق خواهم کرد
و دیگر هیچ صبحی پی ِ حق ِ زایل شده ای ، پله های ِ هیچ وزارت خانه ای را ، با درد بالا نروی
دلم آغوش ِ پر مهر ِ کسی را می خواست که بگوید :
اگر بروی دیگر چیزی در دنیا نخواهد ماند که بشود به آن اعتماد کرد
بگوید :
اگر بروی دنیا جایی خواهد شد سیاه
دلم وطنی را می خواست
که در رگبار ِ عصرانه شهرم
بی ترس از گشت ِ ارشاد و بگیر و ببند کسی را در آغوش می گرفتم که دستهای ِ گرمش ...،
Friday, April 27, 2007
هی میام نت
هی ای میل می زنم
هی می گردم
هی می خونم
که پیدا بشه دانشگاهی که باید برم از اول لیسانس بگیرم
یه دانشگاه پیدا کردم خیلی خوبه

منتها

اسلامیه و حجاب واجب !!!!

گه گیجه گرفته ام سخت
مسئله ی زبان نیز جانم را می ساید .
Thursday, April 26, 2007


می روی
و همه چیز و همه کس رو همین جا می گذاری

تنها حق داری سی کیلو از وابسته گی ها، علایق ، وطن و .. رو با خودت ببری
تنهای تنها

با این امید که شاید بهتر باشه

مثه مرگ می مونه
.
..

...
پ . ن : مالزی به سوی تو می آیم ...
Tuesday, April 24, 2007
بازی آرزوها به دعوت ِ آقای ِِ وقایع نگاری
1 . امیدوارم همه سالم و شاد باشن ( نزدیکان و آششنایان در اولویتن )
2 . می خواه که مشکل ِ دانشگاه به زودی ِ زود حل شه و ما به تمام ِ حقوقی که از دست داده ایم برسیم .
3 . امیدوارم مشکل ِ دانشگاه حل شه
4 . گرفتن ِ 1 میلیون امضا و آرامش ، شادی ، آسایش و دموکراسی در وطنم ....
5 . سرو سامان گرفتن ِ رابطه نیمه مشروع با مرد جان ....
دعوت می کنم : این آقا منطقیه بی قراره - بانو الهام -باغ مخفی - بعد از این- دلیاد ِ یک نگاه - آذر و دوستان ِ دیگر
پ . ن : حل ِ مشکل ِ دانشگاه بسیاری از مشکلات ِ دیگر رو هم حل می کنه
Sunday, April 22, 2007
دوستت دارم را با من بسیار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
پ . ن : * ش . مهر *
Saturday, April 21, 2007
بازداشت يک داستان نويس جوان
Wednesday, April 18, 2007
می شه مشتتو باز کنی ؟
می خواهم زند گیمو بردارم .

Labels:

Tuesday, April 17, 2007
بخش ِ چهارم ( قسمت آخر )



آدم های ِ دورم طرد و سپس ترکم کردند
آدم های ِ جدیدی یافتم
مهربان تر
و امیدوارتر


ولی نتوانستم از هیچ کدام کمک بخواهم
می بایست به تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایی جبران کنم .


وجود آدم های ِ جدید خاطرات ِ گذشته را کمرنگ نکرد
و این عذاب ِ وحشتناک و کابوس هر شبه کم نشد
زمان هم کاری از پیش نبرد.


من دوستت دارم و با تمام ِ توان با این تصمیمت خواهم جنگید .

جز با تجربه کردن و دریافت ِ خشونت آمیز ِ زنده گی در زنده گی هامان چیزی را درک نخواهیم کرد .


فرصتی دوبار ه ...


گاه از سر ِ خشم ، گاه از سر ِ تسامح و گاه به دلیل ِ تهاجم ِ یک احساس ، واژه هایی را به کار می بریم که به کار بردن ِ آنها جرم است .
احتیاط باید کرد .
حرمت ِ هر کلمه تنها هنگامی آشکار می شود که آن کلمه را در جایگاه ِ راستین ِ خودش به کار گیریم نه بر اثر ِ لغزش ها ....





من خیلی چیزها را باید با حوصله و صبوری جا به جا کنم تا تو از کدورت و محوی بیرون بیایی .


ما عادت کرده ایم که رابطه ها را فرسوده کنیم و هر رابطه فرسوده ای ، لطافت ِ خود را از دست می دهد .



سی ساعت از دست می رود
دختر خسته می خوابد .

...

چهل ساعت گذشته
دختر نوشته ها را می خواند ، مرتب می کند ، می گرید .


بیرون می رود

پاکت
تمبر
آدرس
بسته ی کوچکی شکلات ِ تلخ
پست
...
دختر باز می گردد
باران می بارد
چای
شاملو می خواند
این روز آز آن ِ توست
بیست و چار ساعت ِ کامل
...



دختر رو به پنجره نشسته است و با انگشتانش باران را لمس می کند
دست به صورت می کشد
از اشک خیس است یا باران ...

نمی دانم


دختر تا صبح پشت ِ پنجره می نشیند
چای می خورد
می نویسد


موزیک

هفتاد و دو ساعت گذشته است
دختر خسته خوابیده است
اذان ِ ظهر است

نامه ای در دست
دست ِ دختر از تخت آویزان
کاغذ ِ نامه از اشک خیس

نامه ی زیر ِ بالش را پست کنید .

دختر خسته خوابیده است
آفتاب از پشت ِ پرده
چرک ِ روی دیوار را می تاباند .




* پ . ن : نوشته های سرمه ای از من نیست ...
Sunday, April 15, 2007
بخش ِ سوم


آدمی هر چه بیشتر به روشتایی نزدیک شود تاریکی درون خویش را بیش تر می بیند .
قدیسه ای وجود ندارد ، این را حتا قدیسه ها هم می گویند.
همه جا تاریک است و گاهی یک پری در تاریکی سرچشمه ای ایجاد می کند .
نیمی نور ، نیمی پری!
از تو جز خوبی هیچ چیز سرچشمه نمیگیرد ؛ دقیق تر و شگفت انگیزتر این که : حتا اگر تو به من بدی می کردی ، این بدی در دم به خوبی بدل می شد
چرا اعتراف نکنم ، تو باعث شدی که من سرسام ِ عظیم ِ حسادت را تجربه کنم .
هیچ چیز ِ دیگری به جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز ِ دیگری با آن در تضاد نیست .
آدم حسود فکر می کند که با اشک ها و فریاد هایش عشقش را ابراز می کند .
در حسادت سه فرد وجود ندارد حتا دو فرد هم وجود ندارد .
ناگهان تنها یک فرد در همهمه ی ِ جنون اش قرار می گیرد :
من تو را دوست دارم پس تو به من میون هستی
من تو را دوست دارم پس من به نو وابسته هستم
تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی
تو وابسته ی ِ وابسته ِ ی ِ منی و باید در همه ی زمینه ها من رو ارضا کنی و چون در همه ی ِ زمینه ها مرا ارضا نمی کنی پس در هیچ زمینه ای مرا ارضا نمی کنی
و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیرم
چرا که من به نو وابسته ام و می خواهم که دیگر وابسته نباشم
می خواهم که تو به این وابستگی متقابلن جواب بدی ....

سخنرانی حسادت بی پایان است .
خودش ، خودش را تغذیه می کند و به دنبال هیچ پاسخی نیست ، وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی کند .




به همین دلیل بود که خیلی وقت ها در مقابل ِ توجهی که به دیگران داشتی اعتراض می کردم
تو گاه در برابر اعتراضم باز قصه ای سر می دادی که نقش ِ اولش از آن ِ من بود
و گاه می رنجیدی

کودک درونم در تو حس ِ گناه ایجاد می کرد ، توجه و نوازش می گرفت
گاه پرخاشگر می شد و می رنجاندت و تنبیه می شد
گاه هم همونی که نو می خواستی ...




آخر ِ فروردین از سفری طولانی بازگشتی
از پسرک رنجیده بودم
و از استاد خشمگین
می خواستم دوستم را حمایت کنم و به جای ِ هر دومان تنبیه شدم



با اولین چیزی که گفتی ، منفجر شدم
تمام ِ ناراحتی ها را فریاد زدم بر سرت

خواستم فراموش کنی
با دسته ی ِ گل و یک نوشته سراغت آمدم
نوشته ام رنجاندت


فشفشه های ِ کوچک مداوم از بمب قوی ترند .


ایگنور شدم .

بی تفاوت شدی
و لازم داشتم بی تفاوتیت را تا چنین بی رحمانه خودم را محکوم کنم ، حکم بدهم و اجرا کنم .


خیال ِ خوبی ها درمان ّ بدی ها نیست
بلکه صدچندان بر زشتی ِ آن ها می افزاید



من شبهای ِ سیاه ِ طولانی ِ بسیاری را تا صبح در این اتاق کوچک راه رفتم ، نشستم ، گریستم ، فکر کردم و نوشتم ...
شاید نوشتن آخرین راه است
راهی که انتهایش امید چندانی نیست .

تغییر کردم ...





انسانی را در خود کشتم ، انسانی را در خود زادم و در سکوت ِ درد بار ِ خود زنده گی را شناختم .


Friday, April 13, 2007
بخش ِ دوم


من این گونه برایت خواهم نوشت ، همان طور که بارها و بارها نوشتم

برای ِ آن که کمی ، حتا اگر شده کمی زنده گی کرد دو تولد لازم است
تولد جسم و تولد ِ روح .
هر دو تولد مانند ِ کنده شدن هستند .
تولد ِ اول بدن را به دنیا می افکند و تولد ِ دوم روح را به آسمان می فرستد .

تولد ِ دومم را ، تو شانزده سال پس از تولد ِ اول سبب شدی

آخرین چهارشنبه خرداد به امید ِ یافتن راهی برای رسیدن به جایی که تو ایستاده بودی ، برای پر کردن ِ فاصله بینمون T.A رو شروع کردم و نوشتمت که تمام ِ تلاشم را برای ِ رسیدن به جایی که تو هستی خواهم کرد
از دانشگاه تا کلاس را به سرعت طی می کردم
گاه با آژانس و گاه با موتور تاکسی ها !

8 – 7 جلسه از کلاس گذشته بود که با تمامی اعتقاداتی که سخت پای بندشان بودم و گاهی با تعصبی خشمگینانه ازشون دفاع می کردم ، درگیر شدم
به وجود ِ خدا شک کردم
به خلقت
به خودم
به دنیا
شک داشتم واژه ای را که با آن صدایم می کنند ، اسمم است ...


جنگیدم
و باری دیگر خدا را جدی تر باور کردم ، اگرچه گاهی گم می شد و گاهی کر ...

دچار ِ بحران شدم
با کوچکترین حرفی دقیقه ها گریه می کردم ، ساعت ها منزوی می شدم و آداپته ...


- وقتی فهمیدم برای ِ جلب ِ توجه چه بازی هایی می کردم به اوج بحران رسیدم
- رفتارها ی ِ کودکانه .

روزی که برای تبریک ِ اولین سالگرد ِ تولدت بعد از یک دوستی ِ کوتاه سراغت آمدم برای ِ داشتن ِ
توجه ات تلویزیون رو خاموش کردم و تنبیه شدم

وای این تنبیه بارها و بارها از بی تفاوتی ات بدتر بود

بعدها بارها و بارها این بازی ها تکرار شد


وقتی در روز اعتراض به نمره ها در پس اصرار های ِ من مریم نمره گرفت ناخودآگاه بیمار شدم چون نه تنها نمره نگرفته بودم بلکه به کس ِ دیگری توجه شده بود
از درد ِ قفسه ی ِ سینه روی ِ زمین دراز کشیدم
و سارا بر خلاف ِ خواست ِ من خبرت کرد اگرچه اگر این کار را نمی کرد شاید از بی توجهی ساعت ها بر روی ِ زمین باقی می ماندم
برای ِ نشون دادن ِ میزان ِ درد و ناراحتیم یقه ی بلوزم رو پاره کردم
تو گوشه ی کلاس نشستی
به دیوار تکیه دادی و من به تو
آن قدر از این در و آن در حرف زدی که همه چیز یادم رفت !
نه تنها دیگر قفسه ی ِ سینه ام درد نمی کرد بلکه سرشار از انرژی بودم
از لاک ِ ناخنت حرف زدی و شلوار ِ من


پیشنهاد دادی که برویم کله پاچه بخوریم
حرفش را هم که زدی از در هم رفتن ِ صورتت خنده ام گرفت و نفرتت از کله پاچه


بیرون می رویم
دستمو تو دستت می گیری
بستنی می خری
بستنی می خوریم
یاد ِ مامان بزرگ می افتم
که برای ِ غذا دادن به من چندین قصه تعریف می کرد ...

از همون روز در کنارت حس ِ امنیت رو تجربه کردم و حمایت از من چیزی بود که واقعن احتیاج داشتمش .
امنیت ، حمایت ، قصه ها و توجهت
من عاشق ِ امنیتی بودم که در کنار ِ تو پیدا می کردم
عاشق ِ توجهی بودم که به من می کردی
و شاید به همین دلیل هیچ وقت درکت نکردم


شاید این ها پررنگ تر از حضور ِ خودت بود

Labels:

Wednesday, April 11, 2007
از دست نوشته های دختری 19 ساله – آذر ماه / یک هزار و سیصد و هشتاد وسه
به روایت آرمِن


بخش ِ نخست

موضوع :

- اگر از امروز فقط 72 ساعت زنده باشید ...

* * *
دخترک به تمرین هفته فکر می کرد ...
هفتاد و دو ساعت و فقط هفتاد و دو ساعت ...
خیلی فکر کرد .
گوشه ی آرام و دنج ِ اتاقک را خالی کرد ، آرام کنار ِ پنجره نشست
باران سخت می بارید
فکرکرد که فقط این 72 ساعت باقی مانده را بگردد و خوش بگذراند و حتی لحظه ای رو از دست ندهد

خوب که نگاه کرد ، عملی نبود وقت زیادی را در ترافیک از دست می داد
چشم هایش را بست
زانوانش را در بغل گرفت و سرش را روی زانوانش تکیه داد ...


این روز از آن ِ توست
بیست و چهار ساعت ِ کامل
روزت را دریاب
با آن مدارا کن
این روز از آن ِ توست
بیست و چهار ساعت ِ کامل
به قدر ِ کفایت فرصت هست
تا روزی بزرگ شود
نگذار هم در در پگاه فرو پژمرد


نمی دانست این 72 ساعت را چه گونه بگذراند ؟
وقتی برای ِ از دست دادن نداشت ...
تصمیم گرفت از اتاقکش شروع کند ، همه چیز را مرتب کرد .
لیوانی چای ریخت و سراغ ِ یادداشت های ِ قدیمی رفت
ساعتها می گذشتند
دخترک در خاطرات ِخاک گرفته اش غرق شده بود
نگاهی به ساعت انداخت
پنج ساعت گذشته بود

من فردا درباره اش فکر خواهم کرد
من این هفته در این مورد با کسی مشورت خواهم کرد
من از دوستان ِ مشترک کمک خواهم گرفت
من در چند روز آینده به سراغش خواهم رفت
من همه چیز را خواهم نوشت
من قانعش خواهم کرد و ...

این حرف ها هر کدامشان برنامه ای برای ِ هفته های ِ رفته بودند
بیست و هشت هفته از آن روز گذشته بود
بیست و هشت هفته گذشته بود و دخترک هیچ اقدامی نکرده بود
بارها حرف هایش را نوشته بود ولی هیچ وقت جرات نکرده بود پستشان کند
بارها تا سر ِ آن کوچه ِ بن بست رفته و با شاخه ی ِ گل به خانه باز گشته بود
همیشه ترس جلویش رو می گرفت


ولی حالا وقتی برای ِ ترس هم نبود و حتا زمانی برای ِ پیدا کردن ِ یک قطعه شعر یا داستانی کوتاه برای ِ گنجاندن ِ حرف ها در آن ، نه حتا فرصتی برای ِ نوشتن ِ جملات ِ ادبی


شروع کرد و حرف ها رو همان طور نوشت که باید
زمانی برای پاک نویس کردن هم نخواهد بود پس می بایست تمیز و مرتب می نوشت !

چشمانش را روی هم گذاشت
باید استراحت می کرد تا فردا بتواند با یک دنیا انرژی پی ِ آخرین راهی بگردد که بتواند این رنجش ِ عظیم ِ قدیمی را از بین ببرد !


* پس اگر نذری داری و می خواهی گوسفندی در خانه ی ِ خدا قربانی کنی و همان لحظه به یادت آید که دوستت از تو رنجیده است ، از دوستت عذر خواهی نما و با وی آشتی کن . " انجیل متی 23-24 " *

نوشتن موهبتی است و من همواره حرفهایم را می نویسم این تنها راهی است که می توانم گفت و گویی را که همواره در درونم وجود دارد و دنیا برای ی قطع ِ تلاطم ِ آن می کوشد ادامه دهم

Labels:

Saturday, April 07, 2007
پست ِ بعدی تکه ای است از دفتر ِ سرخی به روایت ِ من

من هیچ تغییری در نگارش اش ایجاد نمی کنم که پاک نویسش حسی خواهد بود مصنوعی ...
پ ।ن: در صورت ِ ابراز ِ علاقه نوشته خواهد شد ، به قولی مخاطبین باید به حد ِ نصاب برسن !

Labels:

نزن
نزن
هی بچه با توام
نزن
نمی فهمی؟
می گم نزن
ای بابا
عجب زبان نفهمی ست
نزن
می شکند
نزن
دارد کفرم را بالا می آورد
نزن
می شکند
نازک است
لنگه اش را پیدا نمی کنیم ها
اگر بشکند
می کشمت
من می دانم و تو
...
***
نزن
نازک است
دلش را می گویم
زخم ِ زبان نزن
می شکند .
Thursday, April 05, 2007
مرد ِ بی ریش مثه زن ِ بی تنبون می مونه !
Tuesday, April 03, 2007
- تعطیلات ِ خود را چه گونه گذراندید ؟
- بهار را توصیف کنید .
- درباره *اوین* چه می دانید ؟
پ . ن : پنج تن از اعضای کمپین "یک میلیون امضا" بازداشت شدند