بخش ِ دوم
من این گونه برایت خواهم نوشت ، همان طور که بارها و بارها نوشتم
برای ِ آن که کمی ، حتا اگر شده کمی زنده گی کرد دو تولد لازم است
تولد جسم و تولد ِ روح .
هر دو تولد مانند ِ کنده شدن هستند .
تولد ِ اول بدن را به دنیا می افکند و تولد ِ دوم روح را به آسمان می فرستد .
تولد ِ دومم را ، تو شانزده سال پس از تولد ِ اول سبب شدی
آخرین چهارشنبه خرداد به امید ِ یافتن راهی برای رسیدن به جایی که تو ایستاده بودی ، برای پر کردن ِ فاصله بینمون T.A رو شروع کردم و نوشتمت که تمام ِ تلاشم را برای ِ رسیدن به جایی که تو هستی خواهم کرد
از دانشگاه تا کلاس را به سرعت طی می کردم
گاه با آژانس و گاه با موتور تاکسی ها !
8 – 7 جلسه از کلاس گذشته بود که با تمامی اعتقاداتی که سخت پای بندشان بودم و گاهی با تعصبی خشمگینانه ازشون دفاع می کردم ، درگیر شدم
به وجود ِ خدا شک کردم
به خلقت
به خودم
به دنیا
شک داشتم واژه ای را که با آن صدایم می کنند ، اسمم است ...
جنگیدم
و باری دیگر خدا را جدی تر باور کردم ، اگرچه گاهی گم می شد و گاهی کر ...
دچار ِ بحران شدم
با کوچکترین حرفی دقیقه ها گریه می کردم ، ساعت ها منزوی می شدم و آداپته ...
- وقتی فهمیدم برای ِ جلب ِ توجه چه بازی هایی می کردم به اوج بحران رسیدم
- رفتارها ی ِ کودکانه .
روزی که برای تبریک ِ اولین سالگرد ِ تولدت بعد از یک دوستی ِ کوتاه سراغت آمدم برای ِ داشتن ِ
توجه ات تلویزیون رو خاموش کردم و تنبیه شدم
وای این تنبیه بارها و بارها از بی تفاوتی ات بدتر بود
بعدها بارها و بارها این بازی ها تکرار شد
وقتی در روز اعتراض به نمره ها در پس اصرار های ِ من مریم نمره گرفت ناخودآگاه بیمار شدم چون نه تنها نمره نگرفته بودم بلکه به کس ِ دیگری توجه شده بود
از درد ِ قفسه ی ِ سینه روی ِ زمین دراز کشیدم
و سارا بر خلاف ِ خواست ِ من خبرت کرد اگرچه اگر این کار را نمی کرد شاید از بی توجهی ساعت ها بر روی ِ زمین باقی می ماندم
برای ِ نشون دادن ِ میزان ِ درد و ناراحتیم یقه ی بلوزم رو پاره کردم
تو گوشه ی کلاس نشستی
به دیوار تکیه دادی و من به تو
آن قدر از این در و آن در حرف زدی که همه چیز یادم رفت !
نه تنها دیگر قفسه ی ِ سینه ام درد نمی کرد بلکه سرشار از انرژی بودم
از لاک ِ ناخنت حرف زدی و شلوار ِ من
پیشنهاد دادی که برویم کله پاچه بخوریم
حرفش را هم که زدی از در هم رفتن ِ صورتت خنده ام گرفت و نفرتت از کله پاچه
بیرون می رویم
دستمو تو دستت می گیری
بستنی می خری
بستنی می خوریم
یاد ِ مامان بزرگ می افتم
که برای ِ غذا دادن به من چندین قصه تعریف می کرد ...
از همون روز در کنارت حس ِ امنیت رو تجربه کردم و حمایت از من چیزی بود که واقعن احتیاج داشتمش .
امنیت ، حمایت ، قصه ها و توجهت
من عاشق ِ امنیتی بودم که در کنار ِ تو پیدا می کردم
عاشق ِ توجهی بودم که به من می کردی
و شاید به همین دلیل هیچ وقت درکت نکردم
شاید این ها پررنگ تر از حضور ِ خودت بود
Labels: روایت
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________