Long Life GameS
در زير چتر آفتاب
آرام آرام
بازو در بازوي يكديگر
قدم به قدم
از ميان چمنزار
به عمق لجنزار
...
ب . خ
بهار نيست به گمانم
كه زمستان است
دستان كسي سرد است اينجا .
ذره ذره
ميسوزاند
تمام آرزوهايش را .
اما
گرم نمي شود .
تا سحر
تمام ميشوند
با هم .
...
ب . خ
No more pain
.
no more pain baby
no more pain
i'll go & never back again
please don't cry
i'm not this guy
i ask ur heart to ask me why
i left u there
without saying bye
farness is a killer
killed u & i& the moon is a withnes
show much i dieno more pain baby
no more pain
i'll go & never back again
open ur heart & say the truth
u'll never forgive me
whatever i do
i want ur hug
but ur eyes say no
i'll be here& all i want is u
just forgive me& send me a hello
no more pain baby
no more pain
i'll go & never back again
.
Marwa Samy
ابرش كه جوره
بارونش هم با من
حالا تا دلتون ميخواد بارون بازي كنيد
بارون بازي كنيد
بارون بازي كنيد
...
ب . خ
بزک بمیر ، بهار با زمستون مو نمی زنه !
,

1. مرد همین جاست ، در همین خانه ، در اتاق تنها نشسته است ، خیره به تلویزیون !
2. دختر همین جاست ، در همین خانه ، پشت به اتاق ، خیره به مانیتور !
3. پدر تنها به میهمانی عید می رود !
4. مادر تنها به میهمانی عید می رود !
5. دختر همین جاست ، در همین خانه ، پشت به اتاق ، مشغول به کار !
6. مادر در خانه خود ، تلویزیون همچنان روشن است برای فرار از سکوت ِ یادآور تنهایی !
7. پدر به شمال می رود !
8. مادر میهمان دارد !
9. دختر همین جاست ، در همین خانه ، پشت به تلویزیون ، مشغول کار !
10. Replay

دل خوش
.
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
آغاز سال 1385
نوروز مبارک
* * *
من ندیدم که کسی همچو خزان
در پی بدرقه تابستان
سوگوارانه ترین منظره را
گسترد بر رخ خاک
و ندیدیم چو زمستان که یکی
جامه بر تن بدرد
رنگش از رخ بپرد
اشک ریزد به تمنای بهار
مهرداد ژند / فرمیتن / 1379
آخيش
بالاخره يه سال پر از استرس تموم شد
اما صبر كن
...
اوه ، نه
خدا داره دستشو ميبره سمت دگمه ي " Replay "
_ می شورم
می شوری
می شورد
می شورند
_پاک می کنم
پاک می کنی
پاک می کند
پاک می کنند
_می خرم
می خری
می خرد
می خرند
_ سبزه
_ سمنو
_ سیر
_ سرکه
_ سماق
_ سکه
_ سنجد
_ سنبل
_ شمع
_ ماهی قرمز
_ تخم مرغ
_ آینه
_ قرآن
...
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
...
همه فریاد شادی سر می دهند
پدر عیدی می دهد
مادر اما اشک هایش را پاک می کند
honesty pays ?!
noway hosay .
............................................................................
.....................................................................
..........................................................
...............................................
......................................
...........................
.....................
...............
.............
.....
...
..
..
.
!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ . ن : همین قدر حرف و سوال تو سرم باد کرده !
که بلد نیستم به زبون بیارمشون
پس همه را گریه خواهم کرد !
حذف شد
پ . ن : ميرسد روزي كه احساس مرا باور كني

یکی که نمی دونم کیه می گه : کودکی رو تو درون خودت جست و جو کن !
_ آره خب ! کودکی ، بهشت و آرامش در درون من است اما
...
وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می بردت از بام های ِ سحرخیزی ِ پلک تا نارنج زاران ِ خورشید
وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های ِ درشتش از پشت ِ عینک با قرآن می آمیخت
آه آن روزهای ِ رنگین
آه آن روزهای ِ کوتاه
وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود وجیرجیرک شب هادر خاموشی ِ ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری ِ خوابناکت سرشار باشد
آه آن روزهای ِ رنگین
آه آن فاصله های ِ کوتاه
آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراغ این سان فراوان نبودند
آن روزها مردم نبودند
آن روزها وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود !
پ . ن : وفتی بچه بودم ، یه زمانی تو حوالی همین عکس من نه چیزی از شورای امنیت می فهمیدم ، نه ترسی از تحریم !
گرچه که تو همین زمان ها جنگو می شنیدم !
اگرچه خمپاره ای رو سرمون نخورد ولی التهاب و ناراحتی آدم ها رو ، سرمای بی نفتی و صف های طولانی و شب های اظطراب مامانو می فهمیدم !!!
...
کودکیم ، کودکیمو می خواهم !
خدا کودکیمو بهم پس بده !
پ . ن 2 : آیا ما سهمممان از جنگ را هنوز نپرداخته ایم ؟

نوروز نزدیکه و کلی کار که رو هم تلنبار شده !
رابطه هایی که گرد ِ ابهام و سوء تفاهم گرفتند !...
گردگیری ها که تموم شه کلی حرف دارم که بزنم !
کودکیم را به من بازگردان !
کودکیم ...

.
.
.
.
.
.
.
.
نیمه شب
.
.
.
.
.
* پشه ای رخوت ِ تاریک و نم گرفته ی ِ چشمان ِ خیره به آسمانم را در انتظار ِ نیمه شبی تاریک بر هم می زند با موسیقی فالش پروازش !
* نوار باز به آخر می رسد و از نو می خواند شعری را در همراهی ِ سکوت ِ شبی که چشمانم را در میان ِ فاصله ی ِ دو دیواره ی ِ پنجره به آسمان دوخته است !
* و ساعتی که امشب راه ِ میان ِ اعدادش کش آمده است و عقربه هایش می خواهند کوتاه و لنگان به سختی خود را بر فراز پر شیب ِ 12 برسانند !
* پشت بر پنجره می سایم و خیره می شوم رشد ِ حباب ِ قطره اشکی را بر گونه ای سرخاب زده در آینه !
* گویی شب تمام نخواهد شد !
ارمغان
.
By: Hydeh
.
In te changing colors
Of the ocean,
In the poetic chill that
Makes the autumn leaves fall,
In the brightness of
The silent moon,
And the mysterious awe
Of the milky way,
In the holy ritual of
Making tea,
Pouring tea,
Drinking tea,
In all the music that
Can not touch the soul any deeper,
In all the poems that
Make you smile with a nod or
Cry with an ache,
I miss you.
***
I never did the holy ritual of tea right,
I never let my soul be vulnerable enough
To the awe of music
Or my heart brave enough to enter
The realm of soul-shattering poems.
But, I tried,
As I tried to follow you,
You, the noble prince
Of honor, honesty and beauty.
You the prophet
Of lost forgotten words,
Words strange to everybody,
Words that were always ignored
For fear of losing the standards.
I looked for your uniqueness,
Everywhere I went,
Everywhere I stopped,
And every time I started a new life.
It was always going to be an impossible and
Fruitless search.
***
Nobody could be as real and
Honest as you.
You shied away all beauty
With your unbearable beauty.
And now…
With wrinkles on my face and gray in my hair,
And now,
With a body that is broken
And a soul that is lost
More than ever
***
I forgive everybody
For not being
As honest,
For not being
As real
For not being as passionate
And for not being as unique
As you.
You the fountain of
Un bearable beauty in the
Land of vultures.
You the rose
That never stops blooming
***
I never really saw you
Until you traveled so far away.
My dear uncle,
My dear friend,
My lonely prophet of
Beauty and sorrow,
Please forgive me
For everything you wanted me to be,
I failed you.
My hands were always empty
And yet
My hands ache to give to you
All I never had
And all you never asked for.
***
.

پ . ن : پیرمرد ِ راننده همراه و هم صدا با صدایی که از ضبط کهنه ماشینش می خیزد ، محکم می خواند شعری را که ما در نیمه شب تاریک ِ " احیا " پس از جوشن کبیر فریاد می زدیم !!!
نوایی را که با آن جوانیم را زنده گی می کنم ...
پیرمرد ، سقفی را فریاد می کند که : زیر این سقف خوبه عطر ِ خود فراموشی بپاشیم ...
با اشک هایم سفر می کنم !!!
با شکست هایم به پیش می تازم !!!!
با اشکهایم سفر می کنم !!!
با صلیبم به قله ی ِ قلب ِ انسان صعود می کنم !!!!
ای خداوند
ای خداوند ...
بگذار تا صلیبم را بستایم .
* پشت پنجره می ایستم ، با هم به ارتفاع خیره می شویم ، از شکوه سقوط آزاد و هیجان خودکشی از ارتفاع می گویم ، ثانیه ای صبر نمی کند و پایین درو نشون میده و می گه : یه جوری بپر که دقیقن اینجا بیفتی که صبح قبل از این که پایین بروم ، برده باشندت !!!
.
.
.
مي بيني !
حالا ديگه آدما كف دستشونو هم بو ميكنن