
یکی که نمی دونم کیه می گه : کودکی رو تو درون خودت جست و جو کن !
_ آره خب ! کودکی ، بهشت و آرامش در درون من است اما
...
وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می بردت از بام های ِ سحرخیزی ِ پلک تا نارنج زاران ِ خورشید
وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های ِ درشتش از پشت ِ عینک با قرآن می آمیخت
آه آن روزهای ِ رنگین
آه آن روزهای ِ کوتاه
وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود وجیرجیرک شب هادر خاموشی ِ ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری ِ خوابناکت سرشار باشد
آه آن روزهای ِ رنگین
آه آن فاصله های ِ کوتاه
آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراغ این سان فراوان نبودند
آن روزها مردم نبودند
آن روزها وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود !
پ . ن : وفتی بچه بودم ، یه زمانی تو حوالی همین عکس من نه چیزی از شورای امنیت می فهمیدم ، نه ترسی از تحریم !
گرچه که تو همین زمان ها جنگو می شنیدم !
اگرچه خمپاره ای رو سرمون نخورد ولی التهاب و ناراحتی آدم ها رو ، سرمای بی نفتی و صف های طولانی و شب های اظطراب مامانو می فهمیدم !!!
...
کودکیم ، کودکیمو می خواهم !
خدا کودکیمو بهم پس بده !
پ . ن 2 : آیا ما سهمممان از جنگ را هنوز نپرداخته ایم ؟
_____________________
_____________________