o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Sunday, April 24, 2005
!انقدر من را نقد نکن من از این مقاله های سیاسی نیستم که هی چاپ می کنن و هیچ کس هم مسئولیت چاپشون را به عهده نمی گیره

!!! !!!! !!! من هم مثه تو یه هدیه ام از طرف خدا .دندون اسب پیشکش را هم نمی شمرن
...
دل آدما خیلی خیلی کوچیکه به خاطر همینه که یه اتفاق کوچیک یا یه حرف می تونه دلشون راپر شادی کنه!ه



ارمغان
دردمند
صبور
دوست داشتنی
ارمغان
http://www.therealizemovie.com/
Thursday, April 21, 2005
نیمه شب گهواره آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفان ها
چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجوئی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یکدم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در « هستی
شرمگین هر گه « خدائی » یاد می کردم
مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که « هستی » در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایانشب میان
کوچه ها آواز میخواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاه گاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوائی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟
گر خدا بودم ، در رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من
و مستی کتاب من
باده خاکم بود،
آری ، باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خدائیها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ،
رهائی هامی نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارها عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ،
نمی بینم ای خدا ، ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر ، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من
فروغ
http://www.ayene.com/002Parvane/Ava800901.htm
Wednesday, April 20, 2005
زندگی فقط یک کلمه است ولی باید برای فهمیدنش تمام کلمه هایی را که میشه با 32حرف با تکرار نوشت و تمام آنهایی را که اصلن نمیشه نوشت یاد بگیری!
تنهایی
آوین
باز هم تنهایی
Tuesday, April 19, 2005
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته وگوشه ای غمگین نشسته است ./شیوانا نزد اورفت وجویای حالش شد./شاگرد لب به سخن گشود واز بی وفایی یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه اش به اوجواب منفی داده وپیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است ./شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را درقلب خود حفظ کرده بودوبا رفتن دختر به خانه مردی دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند /.
/شیوانا با تبسم گفت :"اما عشق تو به دخترک چه ربطی دارد !؟"
/شاگرد با حیرت گفت :"ولی اگر او نبود این عشق وشوروهیجان هم در من نبود!؟"
شیوانا با لبخند گفت:"چه کسی چنین گفته است .تو اهل دل وعشق ورزیدن هستی وبه همین دلیل اتش عشق وشوریدگی دل تو راهدف قرار داده است ./این ربطی به دخترک ندارد./هرکس دیگرهم جای دختر بودتواین آتش عشق را به سمت او می فرستادی ./بگذاردخترک برود!این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست ./
مهم این است که شعله این عشق رادر دلت خاموش نکنی .معشوق فرقی نمیکند چه کسی باشد!/
اگر دخترک رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر!بگذار اوبرود تا صاحب واقعی این شور وهیجان فرصت جلوه کری وظهور پیدا کند !به همین سادگی !
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
***
زندگی شعله می خواهد فروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده...

***
خاموشی گناه ماست
http://www.ayene.com/005Arash/index.htm
.
Sunday, April 17, 2005
کلاغی می گفت
:خبرچین های خورشید
به رشد سریع درخت
مشکوک می شوند
و زیرِ نظر می گیرند
میزان مصرف نور را
در برگ هایش
بعد معلوم می شود
که آن درخت
از بدو رویش خود
تاریکی مصرف کرده است
- اینگونه بوده است
که به او نور می تابانند
حتی در روز
بعد آن درخت
یاد می گیرد
چگونه نور را
به تاریکی بدل سازد
و رشد می کند "مخفی"
دوباره خبرچین ها
- اینگونه بوده است
که به او تاریکی می تابانند
حتی در شب
دوباره آن درخت
دوباره
خبرچین ها
دوباره
اینگونه بوده است
دلیل حضور تبردر انتهای خبر
علیرضا حسینی
.
ابراهیم را می شناسی؟
نه
میدانی به کجا رفت؟
نه
میدانی از کجا آمد؟
نه
...خب
علیرضا حسینی
.
Wednesday, April 13, 2005
. هیچ می دونی!؟
.
.در گاه خانه تو
.
.آستانه آزادیست
.
سلاخی زار می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود
شاملو
Wednesday, April 06, 2005

از بدبختی و جنایت و خیانت و... حرف زدن مد شده و بازار داغی هم داره


ولی من نه تنها سخت نمی گذرونم بلکه می گم که: من خیلی شاد و خوش بختم
...
ارمغان
.
چند هفته ایست که وجود ابرهاهم نمی تواند مانع دیدن خنده ی ستاره ها بشه
ستاره هایی که همشون مثه زنگوله می شن و می خندن
چند هفته ایست که هیچ گوسفند بی پوزه بندی حتا فکر بلعیدن
گل سرخ مغروری را که برای دفاع از خودش جز چند خار پر پره هیچی نداره به ذهنش نمی رسه
:پینوشت
!گوسفند ها هم ذهن دارن
ارمغان
.
گاهت چه رنج عظیمی است
وقتی به یادم می آورد
که چه چیزهای فراوانی را
...هنوز به تو نگفته ام
Monday, April 04, 2005
در ادامه ی شب با خورشید همبستر می شوم
روشنی می زایم
روز را در آغوش می گیرم
لالایی سر می دهم
روز به خواب میرود
و
من در ادامه ی روزدر آغوش ماه به خواب خواهم رفت
ارمغان
Friday, April 01, 2005


دل تنگیم را باور نکن
...
نصفش از بی کاریه