Long Life GameS
"I have also a flower."
"We do not record flowers," said the geographer.
"Why is that? The flower is the most beautiful thing on my planet!"
"We do not record them," said the geographer, "because they are ephemeral."
"What does that mean--'ephemeral'?"
"Geographies," said the geographer, "are the books which, of all books,
are most concerned with matters of consequence. They never become old-fashioned.
It is very rarely that a mountain changes its position. It is very rarely that an ocean empties itself of its waters.
We write of eternal things."
"But extinct volcanoes may come to life again," the little prince interrupted.
"What does that mean-- 'ephemeral'?"
"Whether volcanoes are extinct or alive, it comes to the same thing for us," said the geographer.
"The thing that matters to us is the mountain. It does not change."
"But what does that mean--'ephemeral'?" repeated the little prince,
who never in his life had let go of a question, once he had asked it.
"It means, 'which is in danger of speedy disappearance.'"
"Is my flower in danger of speedy disappearance?"
"Certainly it is."
"My flower is ephemeral," the little prince said to himself,
"and she has only four thorns to defend herself against the world. And I have left her on my planet, all alone!"
That was his first moment of regret. But he took courage once more.
"What place would you advise me to visit now?" he asked.
"The planet Earth," replied the geographer. "It has a good reputation."
And the little prince went away, thinking of his flower.
وقتی روباه معنی اهلی کردن را گفت تازه شازده کوچولو فهمید که گلش اهلیش کرده! وقتی که دیگر کار از کار گذشته بود! و
امروز هیچ حرفی برای گفتن نیست جز این که از نوشتن خسته شدم میخواهم داد بزنم که همه بفهمند
و
اصلن مهم نیست که چی فکر خواهند کرد
میشنوی؟
دارم داد می زنم
دلم برات تنگ شده
خیلی
سالها پيش
دل من كه به عشق ايمان داشت
تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد
اندرين مزرع آفت زده شوم حيات
شاخ اميدي كاشت!
چشم بر راه تو بودم
كه تو كي مي آئي؟بر سر شاخه سرسبز اميد، دل من
كه تو كي مي خواني!
SHARIATI
امروز از صبح گیر تایپ کار مون بودم!
دلم گرفته
رفتم ارکات حس غم وجودم را سوراخ کرد
ته قلبم سوت می کشید
چه ارزشی داره که من می نویسم یا چی می نویسم
خسته ام دلم پر از قصه شده
کاش خاله اینجا بود
کاش من ان قدر بد نبودم
تو خوبی ولی من بدی نبودم
یکی کو مک کنه!
وه!
چه شبهای سحر سوخته
من
در بستر بی خوابی ی خویش
در بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.
کس نپرسید ز کوبنده و لیک
با صدای تو که می یچد در خاطر من:
"_ کیست کوبنده ی در؟ "
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی ی رخسار تو را
باز یابم من یک بار دگر...
اه! تنهه همه جا از تک تاریک فراموشی ی کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد:
"_مرد دل بند تو مرد !"
راست است این سخنان:
من چنان آینه وار
در نظر گاه تو ایستادم پاک
که چو رفتی ز برم
چیزی از ما حصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل
غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و نا پیدایی
در رسوب غم روزان و شبان...
لیک از این فاجغه ی نا باور
با غریوی که
ز دیدار نا به هنگامت
ریخت در خلوت و خاموشی ی دهلیز فراموشی ی من
در دل آینه
باز
سایه می گیرد رنگ
در اتاق تاریک
شبحی می کشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله هی می جهد از خاکستر
من در این بستر بی خوابی ی راز
نقش رویایی رخسار تو می جویم باز.
با همه شوق تو را می جویم
با همه شوق تو را می خواهم
زیر لب باز تو را می خوانم
دایم آهسته به نام
ای مسیحا !
اینک!
مرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام...
من دیگر خسته شدم!
***
می روم در را باز کنم
گواهینامه ام را بعد از یک ماه اورده
***
خانم شیرینی اش یادتون نره
تومان بهش میدم 500
همین هم خیلی زیاد است
می روم که دوباره بنویسم
فعلن دانشگاه تعتیله
من خونه ام و کلی کار که هنوز مونده
دی شب دایی رفت
خسته ام
حوصله ندارم
دلم گرفته
با چنته هم باز نمیشه
می خواهم یه کاری بکنم
راهی به ذهنم نمی رسه
پنج شنبه رفتیم بهشت زهرا سال مامان بزرگ بود
سه سال گذشت
من هنوز ناخن هاش را که کوتاه کردن دارم
گریه ام نگرفت
چند لحظه ی کوتاه سر قبر ایستادم
فاتحه خواندم و کنار آمدم
***
امشب خاطراتت بد جوری توی سرم وول می خورد
عالی جناب می گه: ارمغان آن ور طناب ول است تو چرا این ورش را اینقدر چسبیدی؟
چی را نگه داشتی؟
ولش کن
تو دیگر نمی توانی حفظش کنی
!
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی
از روحم ضجه می زند
و چه چیز آیا چه چیز بر صلیب این خاک خشک عبوسی که
سنگینی ی مرا متحمل نمی شود میخکوبم میکند؟
آیا این همان جهنم خداوند است که در آن جز چشیدن درد
آتش های گل انداخته ی کیفر های بی دلیل راهی نیست؟
و کجاست؟ به من بگویید که کجاست خداوندگار دریای گود
خواهش های پر تپش هر رگ من
که نام اش را جاودانه با خنجرهای هر نفس درد بر هر گوشه ی جگر چلیده ی خود نقش کرده ام؟
و سکوتی به پاسخ من!
سکوتی به سنگینی ی لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد!
اره عالی جناب می خواهد که من بالغانه تر از هر کسی بر خوردکنم!
من بعدن در موردش فکر خواهم کرد!
الآن حوصله اش را ندارم که فکر کنم
و توانش را هم!
امروز دو باره نوشتم!
برای چی نمی دانم
شاید کار دیگری بلد نیستم
شاید می خواستم بگم من هستم من را ببین!
من بالاخره ثابت می کنم
من انقدر می نویسم تا بخوانی
من با تصمیمت سخت خواهم جنگید
گوش کن
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی
"Do you really admire me very much?" he demanded of the little prince.
"What does that mean--'admire'?"
"To admire means that you regard me as the handsomest, the best-dressed, the richest,
and the most intelligent man on this planet."
"But you are the only man on your planet!"
"Do me this kindness. Admire me just the same."
"I admire you," said the little prince, shrugging his shoulders slightly,
شبانه
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!1
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!
Then one morning, exactly at sunrise, she suddenly showed herself.
And, after working with all this painstaking precision, she yawned and said:
"Ah! I am scarcely awake. I beg that you will excuse me. My petals are still all disarranged . . ."
But the little prince could not restrain his admiration:
"Oh! How beautiful you are!"
"Am I not?" the flower responded, sweetly. "And I was born at the same moment as the sun . . ."
The little prince could guess easily enough that she was not any too modest--but how moving--and exciting--she was!
"I think it is time for breakfast," she added an instant later. "If you would have the kindness to think of my needs--"
And the little prince, completely abashed, went to look for a sprinkling-can of fresh water. So, he tended the flower.
We once had a Teacher
The Teacher of teachers,
He changed the world
for the better
And made us better creatures
,O Allah we’ve shamed ourselves
We’ve strayed from Al-Mu'allim,
Surely we’ve wronged ourselves
What will we say in front him?
O Mu'allim...
جمعه بعد از ظهر وقتی که بابا خوابیده بود و مامان و اندیشه داشتن درس می خواندن
(orkut بعد از سه چار روز رفتم توی سایت همه جهانی دوستی(
داشتم فضولی می کردم
یک اسم دیدم.
انگار قبلن یک جا یی شنیده بودمش
روزهایی دور
سال های قبل
چند بار از روش خوندم
رفتم توی پروفایلش
تپش قلبم تند و تند تر شد
انگار یک خاطره ی خاک خورده ی سنگین قدیمی را گردگیری کرده بودم
نه تنها قیافش و مزه ی کیک هاش بلکه تمام خاطراتش با تمام جزییات یکی پس از دیگری جلوی چشمهام اکران می شدن!
دلم سخت گرفت
پر از بغض شدم
کردم dc
و باز به اتاق کوچکم پناه بردم
رفتم سراغ کتابخانه که آن دفتر قدیمی را که گه گاه توش می نوشتم بردارم
دفتر را پیدا نکردم
زیر تخت هم نبودو بغل میز هم
توی صندوق فلزی سبز را هم نگاه کردم - نبود
روی تخت نشستم و آهنگ گوش دادم
* * *
دستم بگیر ...
* * *
یادم افتاد
دفتر را همراه با یک عالمه یادداشت دیگر توی شومینه سوزونده بودم
که مبادا روزی نا خواسته یا خواسته بروم سراغشون و با خواندنشون مازو خیستی کنم.
ولی همه ی آن خاطرات سوخته
نه همه ی آن خاکسترها
همه سالم بودن
دقیق ظریف تلخ
نمی دانستم چی کار کنم
زدم msg به گوشی تلفن الی
دلم می خواست برم بیرون راه برم وسنگ ریزه شوت کنم
شاخه ی شمشاد بشکنم برگاش را ریز ریز کنم برگ خشک زیر پام له کنم و از خش خش اش لذت ببرم
الی زنگ زد حالش بد تر از من گرفته بود
بغضم شکست
* * *
مهمان داشتیم و نمی شد بیرون رفت
رفتم که استاتیک بخونم شاید یادم بره
شاید دوباره بتونم این خاطرات را توی اخرین کوچه ی خاک خورده ی ذهنم دفن کنم.
دچار یعنی عاشق...
و فکر کن چه تنهاست ماهی کوچک
اگر دچار آبی بیکران باشد
خوشا به حال گیاهان
که عاشق نورند دچار نور....
و دست منبسط نور روی شانه ی آنها ست
حالا وقت ان رسیده که تو هد یه ات را باز کنی
هدایای بلورین یا فلزی زود کهنه و ساییده می شوند
اما من هد یه بهتری برایت دارم.
این یک حلقه است که میتوانی به انگشت کنی.
این حلقه با نور خاصی میدرخشد
و هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد.
و هیچ کس نمی تواند آن را نابود کند.
تو تنها کسی هستی در این جهان که میتوانی حلقه ای را که امروز به تو می دهم ببینی.
همان طور که وقتی به من تعلق داشت
تنها من می توانستم ان را ببینم.
حلقه تو اقتدار جدیدی به تو می دهد.
هر وقت آن را به انگشت کنی
میتوانی خود را به بال همه پرندگان بنشانی
می توانی از درون چشمان طلایی آنان ببینی
میتوانی باد را لمس کنی که بر جهره مخملین آنان می وزد.
می توانی لذت فرا رفتن از دنیا و دلواپسی های آن را بجشی.
می توانی تا هر وقت که بخواهی در آسمان بمانی
تا نیمه شب یا تا هنگام طلوع خورشید
و وقتی که احساس کردی که دوست داری به زمین برگردی
پرسش هایت پاسخ های خود را یافته اند
و نگرانی هایت از بین رفته اند.
مانند هر چیزی که نتواند با دست لمس شود
و یا باچشم دیده شود
هدیه تو نیز هر چه بیشتر از آن استفاده کنی
بیشتر رشد می کند و قوی تر می شود.
اوایل باید فقط وقتی که زیر آسمان هستی از ان استفاده کنی
و به پرندگان بنگری که با آنان پرواز می کنی.
اما بعدن اگر خوب از آن استفاده کنی
می توانی با پرندگان پرواز کنی بی آن که آنان را ببینی
و سرانجام
در خواهی یافت
برای این که بتوانی تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز کنی
دیگر نه به حلقه نیاز داری و نه به پرنده
هنگامی که آن روز فرا رسد
تو باید هدیه ات را به کسی بدهی
که می دانی خوب از آن استفاده خواهد کرد
کسی که باور دارد تنها چیز هایی اهمیت دارند
که از حقیقت و شادی ساخته شده اند
و نه از آهن و شیشه.
....
هر هدیه ای ازجانب یک دوست
آرزویی برای شادمانی توستو این حلقه نیز چنین هدیه ایست!
شاید ماه کلمه ای باشد
که گاه پشت ابرها نیز پنهان می شود
ستاره کلمه ایست که امشب نورانی شده
و آفتاب
ناگهانی
که تو را به تمامی روشن داشته از تابش کلمه ای
حتی گلها معنایی بیش از تبسم دارند
که زیبا می شوند
و تو نیز باید چند حرف بیش تر از کلمه ای باشی که دلتنگی هایم را کنارت می نشینی
ومن....
اما...برایم...
برایم کلمه ای پیدا کن
و زندگی تنها تکرار سه بخش است !
"شاسوسا ؟! تو هستی ؟
دیر کردی ،
از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار تو را داشتم . "
و دستها محکم بر میزها کوبیده شد و زندگی آغاز شد ... معلم تکرار کرد ... و من تکرار کردم و تو تکرار کردی و ما تکرار کردیم و زندگی تکرار شد ! و زندگی سه بخش بیشتر نبود و دو نقطه بیشتر نداشت !
زن
دِ
گی
دستهامان را بر میز کوبیدیم تا خوب بفهمیم که زندگی سه بخش بیشتر نیست و تکرار کردیم و تکرار کردیم از لالایی تا میز ... تا کوچه ... تا بلوغ ... تا فلسفه ... تا هم آغوشی ... تا خیانت ... تا ........ و زندگی تنها تکرار سه بخش بود ...
" شبیه هیچ شده ای ،
چهره ات را به سردی خاک بسپار ! "
و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !
و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !
......
"شاسوسا ؟
صدای زنگ قافله را می شنوی ؟ "
اين متن ازاين صفحه کپی شده است! www.mona4.com