o
* بانو *
جمعه بعد از ظهر وقتی که بابا خوابیده بود و مامان و اندیشه داشتن درس می خواندن
(orkut بعد از سه چار روز رفتم توی سایت همه جهانی دوستی(
داشتم فضولی می کردم
یک اسم دیدم.
انگار قبلن یک جا یی شنیده بودمش
روزهایی دور
سال های قبل
چند بار از روش خوندم
رفتم توی پروفایلش
تپش قلبم تند و تند تر شد
انگار یک خاطره ی خاک خورده ی سنگین قدیمی را گردگیری کرده بودم
نه تنها قیافش و مزه ی کیک هاش بلکه تمام خاطراتش با تمام جزییات یکی پس از دیگری جلوی چشمهام اکران می شدن!
دلم سخت گرفت
پر از بغض شدم
کردم dc
و باز به اتاق کوچکم پناه بردم
رفتم سراغ کتابخانه که آن دفتر قدیمی را که گه گاه توش می نوشتم بردارم
دفتر را پیدا نکردم
زیر تخت هم نبودو بغل میز هم
توی صندوق فلزی سبز را هم نگاه کردم - نبود
روی تخت نشستم و آهنگ گوش دادم
* * *
دستم بگیر ...
* * *
یادم افتاد
دفتر را همراه با یک عالمه یادداشت دیگر توی شومینه سوزونده بودم
که مبادا روزی نا خواسته یا خواسته بروم سراغشون و با خواندنشون مازو خیستی کنم.
ولی همه ی آن خاطرات سوخته
نه همه ی آن خاکسترها
همه سالم بودن
دقیق ظریف تلخ
نمی دانستم چی کار کنم
زدم msg به گوشی تلفن الی
دلم می خواست برم بیرون راه برم وسنگ ریزه شوت کنم
شاخه ی شمشاد بشکنم برگاش را ریز ریز کنم برگ خشک زیر پام له کنم و از خش خش اش لذت ببرم
الی زنگ زد حالش بد تر از من گرفته بود
بغضم شکست
* * *
مهمان داشتیم و نمی شد بیرون رفت
رفتم که استاتیک بخونم شاید یادم بره
شاید دوباره بتونم این خاطرات را توی اخرین کوچه ی خاک خورده ی ذهنم دفن کنم.