Long Life GameS
نامه به پسری که خسته از سفر باز گشته است :
سلام
شادم که برگشتی
و ناراحت که انرژی زیادی از دست داده ای
خسته ای
و بلندی قدت
که دلنشین است برایم
اسباب ِ ناراحتی ِ بیشتری ست در اتوبوس
برای ِ تو
آمده ای
باز گشته ای
و من نیستم
***
از خرمشهر برایت می نویسم
شنوندگان ِ عزیز
نوجه کنید
توجه کنید
خرمشهر ، شهر ِ خون
آزاد شد .
آزاد شد
ولی چه باقیست از شهر
جز کشتی های ِ به گل نشسته
مردمان ِ دلمره ، خسته
و جوانانی ...
نمی دانم
آنها که توانستند کوچیدند
و انها که ماندند هیچ ندارند ...
سال ها می گذرد
از جنگ
از زمان ِ آزادی
شهر ویران است
مردم فقیر
ساختمان ها خراب
کوچه ها ...
جوانانی که تا مرز با قایق می برنت
و گردشگرانی که
اشک می ریزند
گریه می کنند
آه می کشند
شهر ویران است
تا مرز ِ عراق می رویم
با قایق
سبز است
پر از نخل و نی
رود کثیف است و گل آلود
کاش این شهر از آن ِ ما نبود
شاید آرام تر بودند مردمانش
آباد تر بود شهرشان
من نمی دانم چه اصراریست
چیزی را حفظ کنیم
که
توان ِ آباد کردنش را نداریم
عکس می گیریم از ویرانه ها
اینجا دیگر دلم برایت تنگ نیست
گمان می برم درد ِ دوریمان
درد نیست
حس می کنم خوشبختیم را
سخت است دوریت
ولی نه به سختی ِ سفر
سفر سخت است
نه به سختی ِ بازدید از شهری ویران
سخت است دوریت
حس می کنم
لحظه ای
درد ِ کسانی را که
عزیزانشان را
پی ِ بدست آوردن ِ آرمانی از دست داده اند واکنون ...
چیست باقی از آنچه آنها می خواستند
از شهرشان
آزادی ِ که پِیش بودند
آز آرمانشان
پ . ن :
* به زودی عکس ها در
اینجا خواهد بود
* تمام ِ برنامه ی ِ سفرم را ریز به ریز می پرسد ، از سفر بازگشته ام می خواهم بروم به دیدارش
می فهمم دبی است !
* مخاطب ِ جمله قبل پسرک نیست ...
نامه چهارم
نامه به پسری که چند روزی نیست :
هنوز دوری
و من
به روزی یک بار تلفن
خو گرفته ام
گرچه کوتاه است
ولی انگار
بیش از آن حرفی نیست
شاید دور شدیم
خودمان هم
من
و
تو
از هم
شاید
نمی دانم
ولی دیگر سخت نیست
زنده گی بی ما هم
می گذرد
دلم خسته تر از آن است
که حتا
تنگ شود
دوری
و هیچ چیز تغییر نکرده
جز اعدادی که تاریخ نام می دهیمشان
دی شب خواب دیدم
داستان می گفتم
برای مردی که می شناسمش
مردی که نفرتم را بر می انگیزد
در خواب گمان می بردم
تنها راه ِ باقی مانده
دست خطی ست از مردی که
قدرت دارد
ولی ذکاوت و هوش نه ...
خواب دیدم
من توضیح می دادم دردمان را
گمان می بردم
در خواب
تنها اوست
که یارای گره گشودن از مشکلمان را دارد
من توضیح می دادم
در خواب
و او نمی فهمید
از جوانان می گفت
من نیز گفتم از جوانانی
که منم
که تویی
من هم گفتم
نفهمید
نخواست بفهمد
از جوانان می گفت
از حق
من نیز گفتم
از جوانانی که ماییم
من نیز گفتم
از حقی که گرفتند
و هر چه میدویم باز پس نمی دهند
من توضیح می دادم در خواب
او از کشور می گفت
از جوانان
از سرمایه ملی
از حق
من نیز گفتم از حقی که نمی دهند
از رنجی که می بریم
از جوانی که پی ِ گرفتن ِ حقش تحقیر میشود
کتک می خورد
رنج می برد
خسته می شود
دلمرده می شود
....
نفهمید
نخواست بفهمد
پیرمرد از جوانان می گفت ...
خسته شدم از توضیح ِ بیهوده ِ دردم
بیدار می شوم
تو باز نگشته ای
و جای ِ خالیت در آغوشم تیر می کشد
فردا می روم
به اهواز
شاید آنجا فراموش کنم
پیر ِ مردی را که قدرت دارد
هوش و ذکاوت نه !
*
پ . ن : نامه آخر
از سفر که باز گردم تو آمده ای
نامه سوم
نامه به پسری که چند روزی نیست :
یازده روز است
دوری
و نزدیک
حرف هایم کم می آیند
از راه دور
صدای گرفته ات نگرانم میکند
سرما خورده ای
دوری
و
یارده روز است
که من
حس ِ زنی بیوه را بر دوش میکشم
قول داده ام
عیدم را شاد بگذرانم
بی تو ...
راننده گی می کنم
و پی نامی می گردم
برای ماشین
...
نامه هایت تمام شده اند
و من هر روز تکرارشان میکنم
تا یادم نرود ...
آغوشم تو را در دید و باز دید های ِ عید کم می آورد
و من در این دید و باز دید ها
از هیچ کس نخواهم پرسید
چند ترم باقیست تا پایان درسش
و نمی پرسم
از درس ها و واحد هایش
کاش بودی
تنها تو می دانی چه عذابی می دهد مرا
پاسخ کنجکاوی های مردم را دادن
دلم تنگ است
و می خواهم برگردی
برگرد
و از هیچ کس نپرس چند ترم دارد
نپرس
...
/ فروردین ماه / یک هزار و سیصد و هشتاد و شش چهارم
***
پ . ن :
ندارد .
* تک جمله نگاری
نبودنت ، بودنم را تلخ کرده است .
نامه به پسری که چند روزی نیست :
خیلی دوری
و نزدیک
ازسرمستی ِ صدایم شگفت زده می شوی
و من برایت می گویم
شرح ِ شاد ِ امید ِ آزادی ِ شادی و محبوبه را
و تو از فرسنگ ها فاصله درک می کنی
شاید
دل تنگی ام را
و حس ِ تلخ ِ دوریت را
کاش بودی
و من در آغوشت بغض ِ تلخم را می گشودم
...
دوری
و نزدیک تر از هر کسی
ساعت ها دیر می گذرند
و
من به انتظار صدایت تمام ِ روز را
به موبایلم می چسبم .
...
وابسته شدمت
تنهایی هایم را گویی جز تو گریزی نیست
...
بیست و هفتم / اسفند ماه / یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج
***
پ . ن :
پسرک رفته سفر . . . . . . . . . . منو گذاشته بی خبر
نامه به پسری که چند روزی نیست :
خیلی دوری
هزاران فرسنگ
و نزدیک .
موبایلم را به سینه می فشرم
که هر لحظه
ممکن است
زنگ بزنی
...
لحظه ای غفلت ...
از حمام بر می گردم
زنگ زده ای
و من صدایت را از دست داده ام.
عکست را به آغوش می کشم
و
می بوسمت
از دور
سخت است دوریت
و حس انتظار ِ شنیدن ِ صدایت
***
حس زنی را دارم
که مردش به جبهه رفته است
و تنهایی اش را
در گوش ِ بچه ای زمزمه می کند
نامه ات را می خوانم
قبل از رفتن نوشته ای
و من قول داده ام
که هر نامه را به تاریخش بخوانم
گریه ام می گیرد
سخت است دوریت
می خواهم باز گردی
می خواهم در آغوش بگیرمت
می خواهم بگیرمت
در آغوش بگیرمت
...
بیست و ششم / اسفند ماه/ یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج
***
*پ . ن :
بعد 1سال و نیم دوندگی و پی گیری رسیدیم سر خونه اول ...
سلام
شیرینی خونگی واسه عید می فروشیم
برای آدرس ، ای-میل بزنید.

* تک جمله نگاری
- جمهوری یعنی ....؟
...
- هی من می گم بی نتیجه است می گه نه ، هرت که نیست !
منم هی گلبرگای ِ این رز ِ سرخ و یکی یکی می کنم ، هست ؟ نیست.
هست؟
نیست؟
هست!
نیست !
هست.
ن ی س ت
هست
هرت هست !!!!
...
پ . ن بی ربط :