Long Life GameS

سرما خورده گی
صدای گرفته
کارهای رو هم تلمبار شده
خسته گی
بی خوابی
قه قه خنده هاش
.
.
.
پ.ن:آخر هفته دیگر باز تو کنگره سخنرانی داره
پشت همه ی این حس هاش من تنها یه حس دارم
تنها یه حس
بهش افتخار می کنم…
نه من تو رو ميشناسم نه تو منو
فقط يه همزيستي مسالمت آميزه
تو به من اعتماد كردي
شايد براي هميشه رفتم
ديگه حوصله ندارم
همش بخاطر اون لعنتيه
گيج شدم
خودم هم نميدونم دارم چيكار ميكنم
تو منو نه ديدي نه ميشناسي
ولي بهم اعتماد كردي
اون منو خوب ميشناخت
...
يادش بوي تعفن ميده
حالم رو به هم ميزنه
درست در همان هنگام که عزلت نشینی را بیابی او را از دست داده ای !
.
.
پ.ن : پس رهایم کن
و مردمان هر سحرگاه كه برمي خيزند
خشت به خشت بر ديوار قطور و بلند بي اعتمادي مي افزايند
تکرار لازم بود گویا
هیچ کس = x+y
از تو قطع اميد كرده
ميگه برم سراغ بنده ات
ما را
شیفته گی
وابسته گی
عشق
چسبنده گی
دیگر بس
روزی را هم با خویش باشیم
.
ارمغان
دختر بیدار میشود
دختر خمیازه ای می کشد و آرام بلند می شود
دختر بیرون می رود
دختر باز نمی گردد
دختر
الآن 9 روزه که دختر بازنگشته
مادر شیون می کند
مادر آرام و گه گاه با هق هقی بلند گریه می کند
مادر تمام شب دعا می خواند
مادر
مادر نذر می کند
پدر
پدر تمام شهر را می گردد از همه خبر می گیرد
پدر
مادر
***
دختر پیدا می شود
جنازه اش در سردخانه قزوین پیدا می کنند
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون, ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
باز هم وسط پائيز بي سر و صدا اومد و رفت
يه سال ديگه اضافه شد
يه سال ديگه كم شد
نه پارسال كسي يادش بود نه امسال
صد و نه هزار و پونصد روز گذشت
بقيه اش هم ميگذره
فقط نميدونم چرا داره جون ميكنه
پنجره را باز كن
مگر تو نگفتي
پنجره گر باز بود چشم به راهم ؟
نعره كشيدم كه آي پنجره بگشاي
لب ز لبي وانشد سوال كند كيست ؟
پنجره بسته ست
آه پنجره بسته ست
هيچ كسي در اتاق منتظرم نيست
مي نويسم
Hold me tight an keep me warm
پاک مي کنم
مي نويسم
Say love me again
پاک مي کنمI cried so many nights
مي نويسمBring joy to my life/
Take me back to my boat on the river
پاره مي کنم
Oh my darllin I love u so
پاره مي کنم
اه
عصر که داشتم مي رفتم کلاس مخم پر بود از حرف
اين قدر که جز صداي حرفاي خودم هيج نميشنيدم
مگر وقتي که بارون تو صورتم مي خورد
سر کلاس چشم مي دوزم تو چشاش و چشام پر از برق شادي مي شه"
تمام تلاشمو مي کنم که خودمو لو ندم سرمو پايين مي اندارم و
شروع مي کنم به نقاشي کشيدن گوشه کتاب
مي فهمم که نگاهم مي کنه
لبمو گاز مي گيرم که لو نره که از ديدنش از شنيدنش غرق شادي مي شم
درس مي ده من هم چشامو مي بندمو و مي بينم که دستاش تو دستامه
که داريم با هم زير بارون راه مي ريم نوبت بحث مي شه .
من مجبورم که رويامو کنار بزارم و دل بدم به درس
بحث که تموم مي شه نگاهي به ساعت مي اندازم
چيزي به خداحافظي نمونده کتابو تو دست ميگيره و تو کلاس مي چرخه
کم کم دارم از چرخشش گيج مي زنم که اجازه مي گيره که خودکارمو برداره
خم مي شه و من زل مي زنم تو چشاش
قبل از اين که به خودم بيام خودکارو روي ميز ميزاره و خداحافظي مي کنه
"بيرون ميامچشامو مي بندم دستامو باز مي کنم
همراه با موزيکي که هيچ کس جز خودم نميشنوه مي خونم و مي چرخم
بارون همراهيم مي کنه و با ريتم من تند مي شه
نه دستامونه پاهام مال من نيستن
فرمان حرکتشونو کودک درونم مي ده و اونا بي هيچ سرپيچي به رقص در ميان
پرواز ميکنم
يه تجربه حسابيه اوج
بعد 3,2دقيقه چشامو باز مي کنم
تمام موسسه چشم دوختن به من و با تعجب نگاهم مي کنن
من با چشمهايي که برق شادي توشون آتش بازي ميکنه
تعظيم کوتاهي مي کنم و راه مي افتم
هيچ نمي شنوم
بهت , شهامت تفسير رو ازشون گرفته بود!!!!
سکوت سرشار از ابراز اينه که من چقدر تو اين مدت حرف زدم
من چه قدر سعي کردم که يه بار هم که شده وقتي مي بينمت سکوت کنم
مي خاستم چشمهامو ببندمو بشنوم با آن آهنگي که تو هر نتش زنگ هزار تا زنگوله اس حرف مي زني
اما وقتي آرام مي نشستم و سعي ميکردم چشمهامو ببندم تو هم سکوت مي کردي
آن وقت من براي شکستن ترس سکوت حرف مي زدم
***
In my secret life...
***
خاستم دستهات و بگيرم و چشمهامو ببندم آروم و آروم حرف بزني
خاستم دستتو بگيرم و ببرمت دم پنجره بعد همه چراغ هارو خاموش کنم و شمع هارو روشن
آن وقت با هم زل بزنيم تو چش_ستاره هابعد بخام که چشاتو هم ببندي و يه نفس بلند بکشي که هر چي ستاره است بره تو چشات
آره آن وقت تو بازدمت دنيا پر ميشد از نفس _پر ستاره ات ومن از تو خونه يه نفس عميق مي کشيدم و
Here is your love...
همه ي ستاره ها را مي بلعيدم
فقط با يه نفس مي شدم يه آسمون_پرستاره!
آن وقت همشون را تو دستام مي گرفتم و تموم شب از ترس از دست دادنشون خوابم نميبرد
صب هم همشون را مي زاشتم تو يه پاکت و برات مي فرستادم که خونت بشه آسموني که ستاره هاشو من چيدم و,تو بلعيدي !
("يه اديپ ناکام")
***
از رويا مي پرم
تو ميگي که زنده گي خيلي خيلي جديه
که کار زنده گي و زنده گي کار
که هيچ وقت وابسته کسي نشدي
که ديگه وقت شعر و نوشته را نداري
I 'm hunger for your touch...
***
من هم جدي ميشم و با هيجان از آخرين کتابي که خوندم حرف مي زنم و شروع مي کنم به تعريف داستان ,
ميگي که آره کتاب خوبيه ولي چون 15,10 سال پيش خونديش کامل يادت نيست...
***
...گوشي و بر مي دارم و بازي مي کنم
و تصميم مي گيرم که ديگه جدي نشم!
.
.
.
پ.ن:نبايد فراموش مي کردم که هميشه تو بيشتر مي دوني
I don't know where I belong!