o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Wednesday, November 30, 2005

سرما خورده گی
صدای گرفته
کارهای رو هم تلمبار شده
خسته گی
بی خوابی
قه قه خنده هاش
.
.
.
پ.ن:آخر هفته دیگر باز تو کنگره سخنرانی داره

پشت همه ی این حس هاش من تنها یه حس دارم
تنها یه حس
بهش افتخار می کنم
ب . خ
نه من تو رو ميشناسم نه تو منو
فقط يه همزيستي مسالمت آميزه
تو به من اعتماد كردي
شايد براي هميشه رفتم
ديگه حوصله ندارم
همش بخاطر اون لعنتيه
گيج شدم
خودم هم نميدونم دارم چيكار ميكنم
تو منو نه ديدي نه ميشناسي
ولي بهم اعتماد كردي
اون منو خوب ميشناخت
...
يادش بوي تعفن ميده
حالم رو به هم ميزنه
Monday, November 28, 2005
درست در همان هنگام که عزلت نشینی را بیابی او را از دست داده ای !
.
.
پ.ن : پس رهایم کن
Saturday, November 26, 2005
ب . خ
و مردمان هر سحرگاه كه برمي خيزند
خشت به خشت بر ديوار قطور و بلند بي اعتمادي مي افزايند
Wednesday, November 23, 2005
تکرار لازم بود گویا
هیچ کس = x+y
Thursday, November 17, 2005
ب . خ
از تو قطع اميد كرده
ميگه برم سراغ بنده ات
Wednesday, November 16, 2005
ما را
شیفته گی
وابسته گی
عشق
چسبنده گی
دیگر بس
روزی را هم با خویش باشیم
.

ارمغان

Tuesday, November 15, 2005
دختر بیدار میشود
دختر خمیازه ای می کشد و آرام بلند می شود
دختر بیرون می رود
دختر باز نمی گردد
دختر
الآن 9 روزه که دختر بازنگشته
مادر شیون می کند
مادر آرام و گه گاه با هق هقی بلند گریه می کند
مادر تمام شب دعا می خواند
مادر
مادر نذر می کند
پدر
پدر تمام شهر را می گردد از همه خبر می گیرد
پدر
مادر
***
دختر پیدا می شود
جنازه اش در سردخانه قزوین پیدا می کنند
Saturday, November 12, 2005
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون, ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
Friday, November 11, 2005
بگشای در
بگشای
دل تنگم
Tuesday, November 08, 2005
ب . خ
باز هم وسط پائيز بي سر و صدا اومد و رفت
يه سال ديگه اضافه شد
يه سال ديگه كم شد
نه پارسال كسي يادش بود نه امسال
صد و نه هزار و پونصد روز گذشت
بقيه اش هم ميگذره
فقط نميدونم چرا داره جون ميكنه
Sunday, November 06, 2005
پنجره را باز كن
مگر تو نگفتي
پنجره گر باز بود چشم به راهم ؟
نعره كشيدم كه آي پنجره بگشاي
لب ز لبي وانشد سوال كند كيست ؟
پنجره بسته ست
آه پنجره بسته ست
هيچ كسي در اتاق منتظرم نيست
آه ااگر روزی نگاه تو....
Saturday, November 05, 2005
مي نويسم
Hold me tight an keep me warm
پاک مي کنم
مي نويسم
Say love me again

پاک مي کنمI cried so many nights
مي نويسمBring joy to my life/
Take me back to my boat on the river
پاره مي کنم

Oh my darllin I love u so
پاره مي کنم
اه
عصر که داشتم مي رفتم کلاس مخم پر بود از حرف
اين قدر که جز صداي حرفاي خودم هيج نميشنيدم
مگر وقتي که بارون تو صورتم مي خورد
سر کلاس چشم مي دوزم تو چشاش و چشام پر از برق شادي مي شه"
تمام تلاشمو مي کنم که خودمو لو ندم سرمو پايين مي اندارم و
شروع مي کنم به نقاشي کشيدن گوشه کتاب
مي فهمم که نگاهم مي کنه
لبمو گاز مي گيرم که لو نره که از ديدنش از شنيدنش غرق شادي مي شم
درس مي ده من هم چشامو مي بندمو و مي بينم که دستاش تو دستامه
که داريم با هم زير بارون راه مي ريم نوبت بحث مي شه .
من مجبورم که رويامو کنار بزارم و دل بدم به درس
بحث که تموم مي شه نگاهي به ساعت مي اندازم
چيزي به خداحافظي نمونده کتابو تو دست ميگيره و تو کلاس مي چرخه
کم کم دارم از چرخشش گيج مي زنم که اجازه مي گيره که خودکارمو برداره
خم مي شه و من زل مي زنم تو چشاش
قبل از اين که به خودم بيام خودکارو روي ميز ميزاره و خداحافظي مي کنه
"بيرون ميامچشامو مي بندم دستامو باز مي کنم
همراه با موزيکي که هيچ کس جز خودم نميشنوه مي خونم و مي چرخم
بارون همراهيم مي کنه و با ريتم من تند مي شه
نه دستامونه پاهام مال من نيستن
فرمان حرکتشونو کودک درونم مي ده و اونا بي هيچ سرپيچي به رقص در ميان
پرواز ميکنم
يه تجربه حسابيه اوج
بعد 3,2دقيقه چشامو باز مي کنم
تمام موسسه چشم دوختن به من و با تعجب نگاهم مي کنن
من با چشمهايي که برق شادي توشون آتش بازي ميکنه
تعظيم کوتاهي مي کنم و راه مي افتم
هيچ نمي شنوم
بهت , شهامت تفسير رو ازشون گرفته بود!!!!
Friday, November 04, 2005
سکوت سرشار از ابراز اينه که من چقدر تو اين مدت حرف زدم
من چه قدر سعي کردم که يه بار هم که شده وقتي مي بينمت سکوت کنم
مي خاستم چشمهامو ببندمو بشنوم با آن آهنگي که تو هر نتش زنگ هزار تا زنگوله اس حرف مي زني
اما وقتي آرام مي نشستم و سعي ميکردم چشمهامو ببندم تو هم سکوت مي کردي
آن وقت من براي شکستن ترس سکوت حرف مي زدم
***
In my secret life...
***
خاستم دستهات و بگيرم و چشمهامو ببندم آروم و آروم حرف بزني
خاستم دستتو بگيرم و ببرمت دم پنجره بعد همه چراغ هارو خاموش کنم و شمع هارو روشن
آن وقت با هم زل بزنيم تو چش_ستاره هابعد بخام که چشاتو هم ببندي و يه نفس بلند بکشي که هر چي ستاره است بره تو چشات
آره آن وقت تو بازدمت دنيا پر ميشد از نفس _پر ستاره ات ومن از تو خونه يه نفس عميق مي کشيدم و
Here is your love...
همه ي ستاره ها را مي بلعيدم
فقط با يه نفس مي شدم يه آسمون_پرستاره!
آن وقت همشون را تو دستام مي گرفتم و تموم شب از ترس از دست دادنشون خوابم نميبرد
صب هم همشون را مي زاشتم تو يه پاکت و برات مي فرستادم که خونت بشه آسموني که ستاره هاشو من چيدم و,تو بلعيدي !
("يه اديپ ناکام")
***
از رويا مي پرم
تو ميگي که زنده گي خيلي خيلي جديه
که کار زنده گي و زنده گي کار
که هيچ وقت وابسته کسي نشدي
که ديگه وقت شعر و نوشته را نداري
I 'm hunger for your touch...
***
من هم جدي ميشم و با هيجان از آخرين کتابي که خوندم حرف مي زنم و شروع مي کنم به تعريف داستان ,
ميگي که آره کتاب خوبيه ولي چون 15,10 سال پيش خونديش کامل يادت نيست...
***
...گوشي و بر مي دارم و بازي مي کنم
و تصميم مي گيرم که ديگه جدي نشم!
.
.
.
پ.ن:نبايد فراموش مي کردم که هميشه تو بيشتر مي دوني
Thursday, November 03, 2005
I don't know where I belong!