o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Wednesday, May 31, 2006
سرگيجه هاي ارتفاع
از زنجيرهاي باد
مي ترسند
و من
در فريب قافيه ي ابرها
تابوت بي خبري را
به دوش ميكشم
و ديگر
به اين نمي انديشم
كه موج ها
به موازات رنگ ها
شن هاي ساحل را نابود ميكنند .
...
ب . خ
Tuesday, May 30, 2006

تولدت مبارک مانا !
.
.
.
Monday, May 29, 2006
تكيه به ديوار كاهگلي خاطرات كودكي ام
به تماشاي رقص بادبادكهايش نشسته ام
تا
فراموش كنم
صداي قهقه ي قافله اي
كه به مرگ مهتاب مي خندند .
من از تمام شب هاي بي مهتاب
خسته ام .
...
ب . خ
Sunday, May 28, 2006
مانا نیستانی را در یابیم !
.
.
.
Saturday, May 27, 2006
ساز دلم كوك نيست
ساز دلم كوك بود
ساز دلم پاره شد

پ . ن : كي بود كي بود من نبودم.
...
ب . خ
Friday, May 26, 2006
*ش . مهر ِِ* عزیز
دلواپس ِ شادمانی ِ تو ام !
ارمغان
Tuesday, May 23, 2006
● قصه ي آه
يكي بود، يكي نبود.
تاجري بود، سه تا دختر داشت.
روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.
يكي گفت: پيراهن.
يكي گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت.
آمد به خانه.
توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد.
در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش.
تاجر گفت: تو كيستي؟آن يك نفر گفت: من آه هستم.
گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش.
دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم
.تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند.
عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.
آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد.
آه گفت: اينجا خانه ي تست.چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود.
روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن.
دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند.
خورد و خوراك هم فراوان است.خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟
دختر گفت: يك استكان چايي.خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
دختر گفت: خوب.فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد.
شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد.
نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد.
آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.
پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟آه گفت: بلي آقا.جوان پرسيد: چايش را خورده؟آه گفت: بلي آقا. و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد.
فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند.
جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.نوكر رفت.
بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا.
همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد.
جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است.
دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود.
آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور
.دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن.
عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.آه او را برد به كنيزي فروخت.
دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند.
عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟
كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.
دختر هيچ شبي خوابش نمي برد.
هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت.
دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد.
دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟پسر گفت: نه.دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه.
پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.دايه يك دوري پلو آورده بود.
آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود.
دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.دايه صبح پا شد رفت حمام.
دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي.
دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.از يك يك حياط ها گذشتند.
دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض.
حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين.
پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟
خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد.
دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.پسر را از زيرزمين درآوردند.
شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند.
خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد.
خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.آه او را دوباره فروخت.
اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده.
انداخته توي زيرزمين.
اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد.
دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها.
اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه.
آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.از اين طرف، مدتي گذشت.
خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود.
دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم.
خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.
دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد.
دختر گفت: آقا خوابيده؟آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش.
مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد.
كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.
دختر گفت: باشد.نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه.
بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند.
چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم.
پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد.
روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟زن گفت: رودل كرده ام.
تو كه از حال من خبر نداري.فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد.
دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در.
هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند.
آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند.
در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.تاجر قوطي روغن را به دختر داد.
دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد.
پسر عطسه كرد و پاشد نشست.درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.
* * *
پ . ن :
  • آه می کشم !
از آه خبری نیست !
" ش .مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر " می رود !
آه می کشم !
...

داستان از : صمد بهرنگی
My heart is on fire
Saturday, May 20, 2006
به نسيمي
بر باد رفتم
...
ب . خ
Tuesday, May 16, 2006


به يكتا بهانه ي ارديبهشت
كه با ميلادش
متولد گشت
لحظه هاي شاد ِ روزگاري

ارمغان تولدت مبارك
...
ب . خ

Monday, May 15, 2006
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم
تاب ميده
تاب مي خورم

پ . ن : تاب تاب عباسي
...
ب . خ
Saturday, May 13, 2006
عاشق شدم نطفه ِ ابری ِ آسمان را !
.
.
.
.



اوس کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریم
کـــــــــــــــــــــرمــتــــــ را شکر !
.
.
.
سپاس گزارم خدا
که بارانت امروز نیمه خالی ِ لیوانم را پر کرد !
ســـــــــــپاس گزارم !
Friday, May 12, 2006
در دل ِ گودالچه اي لبريز از تعفن
كنار ِ خلوتگاه ِ فراموشي ام
قيافه ي كريه و ضمخت ِ
جوانه ي پيچكي
كه سراسيمه رشد مي كند .
بالا و بالاتر
از لا به لاي نرده هاي تنم .
لمس ِ حلقه ي بازوانش به دور ِ گردنم .
تندي ِ بوي نفسهايش
تك تك ِ حباب هاي خالي ِ افكارم را
مي شكافد .
سعي در گريزي تمسخر آميز
اما
ناگريز از هم آغوشي
به زير ِ نور ِ فانوسهاي خاموش
همراه ِ هيجاني سرد
با شهوتي جنون آميز .
چشمان ِ جنازه اي آبستن
خيره
به سقف دوخته مي شود .
...
ب . خ
بگذار آن چه از دست رفتنی است ، از دست برود .
تو در قلب ِ یک انتظار خواهی پوسید .
برای چه باید پشیمان بود ؟
برای ِ همه ِ آن چه از دست رفته است ؟
یا برای ِ آن چه بدست آمدنی نبود؟
و یا برای ِ قصه ای که در پایانش رسیدیم و کسی از آغازش سخنی نگفت ؟
...
کسی مانده است که خواهد آمد . باور کن !
کسی که امکان ِ آمدن را زنده نگه می دارد .
بنشین به انتظار !
...
Thursday, May 11, 2006

زنده گی را در پک سیگاری دود می کنم !
Small sigar has changed the world again !
*
تک جمله نگاری :
سنگ شدم صبوری را بر زنی رنجور
ريشه هاي طاعون ِ آهنگ ِ سكوت
رخنه در سايه ي من
...
ب . خ
Tuesday, May 09, 2006
به سلامتي ِ قرص قرمزه ي ماتريكس .

پ . ن : جفت يك
...
ب . خ
Monday, May 08, 2006
- بچه این قدر گریه نکن ، گوشیم خیس شد!
هر چه دیدی ، خواب بود !
تب داشتی ، هذیان بود !
افسانه بود ، زنجیر ِ جان بود !
...
روزگار ِ نقش و نگار ِ
خواب ِ
سراب ِ
...
زنده گی همش سرابه ، جز این چندی که دردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِ
دردِ ِ
درد ِ.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
درد ِ
.
حتا مِی هم غم ِ می خواره گی رو نمی پرونه
حتا لحظه ای
حتا مِی هم
سعي كن يادت بمونه
كه اينجا هم
رابطه ها
رابطه ي رياضيه ،
فقط
اعدادش
به رسمِ بازي
بازي ميكنن ،
كه دو دو تاش ميشه 3 تا
و تو بايد
3 رو با كبوترِ اضافه ي " اصل لانه ي كبوتر " جمع كني
همين
...
ب . خ
Friday, May 05, 2006
از وقتهاي زنده گي ام مدتهاست كه ميگذرد
از تمامِ خلوتِ من و بزمِ ستارگان
در دلِ نيمه شبهايش .
خرطوم زمان
به بلعيدنِ من و تمامِ وقتهاي زنده گي ام
چشم دارد
و من
هنوز
به انتظارِ شنيدنِ آواي قدمهايي
از انتهاي راهي تهي
از يك آباديِ دور .
دوباره دير ميشود و
دوباره
به اندازه ي تمامِ نبودنهايش
دير ميكند .
آرام آرام پنجره را ميبندم
و در اين تاريكي
در ميگشايم
به سكوتِ فروشنده گانِ دوره گرد .
Up to now, insomenia
From now on, amnesia
...
ب . خ
Tuesday, May 02, 2006
چه غنيمتي است سكوت
به زير آسماني خاكستري
ونشستن به تماشاي
خزيدن آرام و بي صداي ماري
از شكاف زندگي
با پلك هايي نيمه باز،
و لذتِ آزاديِ يك ماهي
كه بذاق دهانش خشك شده بود
خشكِ خشك

پ . ن : لحظه هاي كاملِ خلوتِ زنده گي
...
ب . خ