o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Wednesday, April 11, 2007
از دست نوشته های دختری 19 ساله – آذر ماه / یک هزار و سیصد و هشتاد وسه
به روایت آرمِن


بخش ِ نخست

موضوع :

- اگر از امروز فقط 72 ساعت زنده باشید ...

* * *
دخترک به تمرین هفته فکر می کرد ...
هفتاد و دو ساعت و فقط هفتاد و دو ساعت ...
خیلی فکر کرد .
گوشه ی آرام و دنج ِ اتاقک را خالی کرد ، آرام کنار ِ پنجره نشست
باران سخت می بارید
فکرکرد که فقط این 72 ساعت باقی مانده را بگردد و خوش بگذراند و حتی لحظه ای رو از دست ندهد

خوب که نگاه کرد ، عملی نبود وقت زیادی را در ترافیک از دست می داد
چشم هایش را بست
زانوانش را در بغل گرفت و سرش را روی زانوانش تکیه داد ...


این روز از آن ِ توست
بیست و چهار ساعت ِ کامل
روزت را دریاب
با آن مدارا کن
این روز از آن ِ توست
بیست و چهار ساعت ِ کامل
به قدر ِ کفایت فرصت هست
تا روزی بزرگ شود
نگذار هم در در پگاه فرو پژمرد


نمی دانست این 72 ساعت را چه گونه بگذراند ؟
وقتی برای ِ از دست دادن نداشت ...
تصمیم گرفت از اتاقکش شروع کند ، همه چیز را مرتب کرد .
لیوانی چای ریخت و سراغ ِ یادداشت های ِ قدیمی رفت
ساعتها می گذشتند
دخترک در خاطرات ِخاک گرفته اش غرق شده بود
نگاهی به ساعت انداخت
پنج ساعت گذشته بود

من فردا درباره اش فکر خواهم کرد
من این هفته در این مورد با کسی مشورت خواهم کرد
من از دوستان ِ مشترک کمک خواهم گرفت
من در چند روز آینده به سراغش خواهم رفت
من همه چیز را خواهم نوشت
من قانعش خواهم کرد و ...

این حرف ها هر کدامشان برنامه ای برای ِ هفته های ِ رفته بودند
بیست و هشت هفته از آن روز گذشته بود
بیست و هشت هفته گذشته بود و دخترک هیچ اقدامی نکرده بود
بارها حرف هایش را نوشته بود ولی هیچ وقت جرات نکرده بود پستشان کند
بارها تا سر ِ آن کوچه ِ بن بست رفته و با شاخه ی ِ گل به خانه باز گشته بود
همیشه ترس جلویش رو می گرفت


ولی حالا وقتی برای ِ ترس هم نبود و حتا زمانی برای ِ پیدا کردن ِ یک قطعه شعر یا داستانی کوتاه برای ِ گنجاندن ِ حرف ها در آن ، نه حتا فرصتی برای ِ نوشتن ِ جملات ِ ادبی


شروع کرد و حرف ها رو همان طور نوشت که باید
زمانی برای پاک نویس کردن هم نخواهد بود پس می بایست تمیز و مرتب می نوشت !

چشمانش را روی هم گذاشت
باید استراحت می کرد تا فردا بتواند با یک دنیا انرژی پی ِ آخرین راهی بگردد که بتواند این رنجش ِ عظیم ِ قدیمی را از بین ببرد !


* پس اگر نذری داری و می خواهی گوسفندی در خانه ی ِ خدا قربانی کنی و همان لحظه به یادت آید که دوستت از تو رنجیده است ، از دوستت عذر خواهی نما و با وی آشتی کن . " انجیل متی 23-24 " *

نوشتن موهبتی است و من همواره حرفهایم را می نویسم این تنها راهی است که می توانم گفت و گویی را که همواره در درونم وجود دارد و دنیا برای ی قطع ِ تلاطم ِ آن می کوشد ادامه دهم

Labels:

khobi banoo?

peyda mishavam !  

_____________________

72 s@ vaghte kamie vaghean :-??  

_____________________

ادبياتِ تنهايي.. هميشه همينطوره. تمديد 72 ساعت با همون حس تنهايي..  

_____________________

فرازهائی از این مطلب تاثیر زیادی روم گذاشت  

_____________________

اون قسمت تو ستون سمت چپ.. معرفی ولاگها که باغ مخفی رو معرفی ویزه گذاشته!
خوب برا منه ندید بدید ذوق داره خب!  

_____________________

خوشحالم که گذاشتیش. راستش اومدم بگم خیلی ممنون. شما بی نهایت به من لطف داری.خیلی خوشم می آد که این قد خوشت می آد  

_____________________

راستش نظری ندارم اما از دیروز که متنتو خوندم دارم فکر می کنم اگه من قرار باشه 72 ساعت دیگه بمیرم دوست دارم چیکار کنم نفهمیدم
خیلی بده که آدم 72ساعت قبل مرگش حتی ندونه که میخواد بقیه عمرشو چیکار کنه
راستش یاد یه کسی افتادم که دلم می خواست واسش یه نامه بنویسم اما می دونم روز اخر مرگم هم اینکارو نمی کنم
حسرت بعضی کارها نه حتی تا لحظه مرگ تا خود روز قیامت به دل آدم میمونه  

_____________________

Post a Comment