بخش ِ چهارم ( قسمت آخر )
آدم های ِ دورم طرد و سپس ترکم کردند
آدم های ِ جدیدی یافتم
مهربان تر
و امیدوارتر
ولی نتوانستم از هیچ کدام کمک بخواهم
می بایست به تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایی جبران کنم .
وجود آدم های ِ جدید خاطرات ِ گذشته را کمرنگ نکرد
و این عذاب ِ وحشتناک و کابوس هر شبه کم نشد
زمان هم کاری از پیش نبرد.
من دوستت دارم و با تمام ِ توان با این تصمیمت خواهم جنگید .
جز با تجربه کردن و دریافت ِ خشونت آمیز ِ زنده گی در زنده گی هامان چیزی را درک نخواهیم کرد .
فرصتی دوبار ه ...
گاه از سر ِ خشم ، گاه از سر ِ تسامح و گاه به دلیل ِ تهاجم ِ یک احساس ، واژه هایی را به کار می بریم که به کار بردن ِ آنها جرم است .
احتیاط باید کرد .
حرمت ِ هر کلمه تنها هنگامی آشکار می شود که آن کلمه را در جایگاه ِ راستین ِ خودش به کار گیریم نه بر اثر ِ لغزش ها ....
من خیلی چیزها را باید با حوصله و صبوری جا به جا کنم تا تو از کدورت و محوی بیرون بیایی .
ما عادت کرده ایم که رابطه ها را فرسوده کنیم و هر رابطه فرسوده ای ، لطافت ِ خود را از دست می دهد .
سی ساعت از دست می رود
دختر خسته می خوابد .
...
چهل ساعت گذشته
دختر نوشته ها را می خواند ، مرتب می کند ، می گرید .
بیرون می رود
پاکت
تمبر
آدرس
بسته ی کوچکی شکلات ِ تلخ
پست
...
دختر باز می گردد
باران می بارد
چای
شاملو می خواند
این روز آز آن ِ توست
بیست و چار ساعت ِ کامل
...
دختر رو به پنجره نشسته است و با انگشتانش باران را لمس می کند
دست به صورت می کشد
از اشک خیس است یا باران ...
نمی دانم
دختر تا صبح پشت ِ پنجره می نشیند
چای می خورد
می نویسد
موزیک
هفتاد و دو ساعت گذشته است
دختر خسته خوابیده است
اذان ِ ظهر است
نامه ای در دست
دست ِ دختر از تخت آویزان
کاغذ ِ نامه از اشک خیس
نامه ی زیر ِ بالش را پست کنید .
دختر خسته خوابیده است
آفتاب از پشت ِ پرده
چرک ِ روی دیوار را می تاباند .
* پ . ن : نوشته های سرمه ای از من نیست ...
_____________________
_____________________
_____________________