بخش ِ سوم
آدمی هر چه بیشتر به روشتایی نزدیک شود تاریکی درون خویش را بیش تر می بیند .
قدیسه ای وجود ندارد ، این را حتا قدیسه ها هم می گویند.
همه جا تاریک است و گاهی یک پری در تاریکی سرچشمه ای ایجاد می کند .
نیمی نور ، نیمی پری!
از تو جز خوبی هیچ چیز سرچشمه نمیگیرد ؛ دقیق تر و شگفت انگیزتر این که : حتا اگر تو به من بدی می کردی ، این بدی در دم به خوبی بدل می شد
چرا اعتراف نکنم ، تو باعث شدی که من سرسام ِ عظیم ِ حسادت را تجربه کنم .
هیچ چیز ِ دیگری به جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز ِ دیگری با آن در تضاد نیست .
آدم حسود فکر می کند که با اشک ها و فریاد هایش عشقش را ابراز می کند .
در حسادت سه فرد وجود ندارد حتا دو فرد هم وجود ندارد .
ناگهان تنها یک فرد در همهمه ی ِ جنون اش قرار می گیرد :
من تو را دوست دارم پس تو به من میون هستی
من تو را دوست دارم پس من به نو وابسته هستم
تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی
تو وابسته ی ِ وابسته ِ ی ِ منی و باید در همه ی زمینه ها من رو ارضا کنی و چون در همه ی ِ زمینه ها مرا ارضا نمی کنی پس در هیچ زمینه ای مرا ارضا نمی کنی
و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیرم
چرا که من به نو وابسته ام و می خواهم که دیگر وابسته نباشم
می خواهم که تو به این وابستگی متقابلن جواب بدی ....
سخنرانی حسادت بی پایان است .
خودش ، خودش را تغذیه می کند و به دنبال هیچ پاسخی نیست ، وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی کند .
به همین دلیل بود که خیلی وقت ها در مقابل ِ توجهی که به دیگران داشتی اعتراض می کردم
تو گاه در برابر اعتراضم باز قصه ای سر می دادی که نقش ِ اولش از آن ِ من بود
و گاه می رنجیدی
کودک درونم در تو حس ِ گناه ایجاد می کرد ، توجه و نوازش می گرفت
گاه پرخاشگر می شد و می رنجاندت و تنبیه می شد
گاه هم همونی که نو می خواستی ...
آخر ِ فروردین از سفری طولانی بازگشتی
از پسرک رنجیده بودم
و از استاد خشمگین
می خواستم دوستم را حمایت کنم و به جای ِ هر دومان تنبیه شدم
با اولین چیزی که گفتی ، منفجر شدم
تمام ِ ناراحتی ها را فریاد زدم بر سرت
خواستم فراموش کنی
با دسته ی ِ گل و یک نوشته سراغت آمدم
نوشته ام رنجاندت
فشفشه های ِ کوچک مداوم از بمب قوی ترند .
ایگنور شدم .
بی تفاوت شدی
و لازم داشتم بی تفاوتیت را تا چنین بی رحمانه خودم را محکوم کنم ، حکم بدهم و اجرا کنم .
خیال ِ خوبی ها درمان ّ بدی ها نیست
بلکه صدچندان بر زشتی ِ آن ها می افزاید
من شبهای ِ سیاه ِ طولانی ِ بسیاری را تا صبح در این اتاق کوچک راه رفتم ، نشستم ، گریستم ، فکر کردم و نوشتم ...
شاید نوشتن آخرین راه است
راهی که انتهایش امید چندانی نیست .
تغییر کردم ...
انسانی را در خود کشتم ، انسانی را در خود زادم و در سکوت ِ درد بار ِ خود زنده گی را شناختم .
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________
_____________________