سه سال بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم
با این عشق سرکوب شده
دیشب زنگ زدم تولدش رو تبریک بگویم
تلفنم بی جواب موند .
در لحظه تغییر سال در آن ازدحام جمعیت و شمارش معکوس برای سال نو با چشمان پر اشک و بغض آرزو کردم ... ما نیز در سال جدید بهانه های زیادی برای شادی و جشن داشته باشیم و این همه سیاهی و درد در کشور من از بین برود و سال نو را در شهر به تماشای جشن بنشینیم ... اینجا در کشور خودم .

نوزدهم شهریور و دهم سپتامبر , یادم بود .
كاش همين جا
همين الان
زمان
متوقف مي شد
و تو نمي رفتي ...
كه من باز اين چنين درد از دست دادن را تجربه كنم .