o Long Life GameS
این خانه ی ِ عزیز ِ مجازی مان فیلتر می شود من هم خانه دیگری اجاره می کنم ... بماند که این خانه برای ِ همیشه جای ِ خود را خواهد داشت. آدرس ِ خانه دیگر : www.loligames.blogspot.com

* بانو *

<< Home

Archives









Long Life GameS

Tuesday, February 14, 2006
ب . خ
همه جا آروم بود ، ساكت ساكت .
داغيه تبش كمتر از شب قبل بود اما همون يه ذره تب هم كلافه اش ميكرد ، واسه ي همين با اينكه نزديكاي صبح بود اما هنوز خوابش نبرده بود .
تو فكر اونائي بود كه داشتن روءياي كادو دادن و كادو گرفتن فردا رو ميديدن ، حتا ميتونست تصور كنه اونائي رو كه از ذوقشون تا صبح خوابشون نميبره و بالش اشون رو بغل كردن و هي دارن جملات عاشقانه اي كه بايد فردا بگن رو مرور ميكنن .
به خودش هم فكر كرد . به اينكه نه پولي داره كه شكلاتي بخره و گل رزي شايد ، نه كسي رو كه ...
به قول خودش : ولنتاين روز عشاقه .
اما عشق و عاشقي واسه ي اون ...
آخه هنوز سوزش پشت دستش خوب نشده بود .
.
.
.
همينجوري به نوشته هاي اون ماتش برده بود ، يه مزه ي شوري رو هم روي لبش حس مي كرد ، فكر كرد منگ بودنش واسه ي اون قرص هاست كه سر شب با هم خورده ، بلند شد يه چند قدمي توي اتاقش راه رفت ، البته فكر كنم بيشنر از چند قدم شد .
آره ، به گمونم يه ده دقيقه اي شد .
كنار پنجره ي اتاقش هم رفت ، بيرون رو هم تماشا كرد ، اما با اينكه هميشه ديدن شهر رو توي تاريكيه شب اونم از طبقه ي نهم دوست داشت اما اينبار شهر با تمام آدماي توش بهش حالت تهوع مي داد .
داشت فكر ميكرد كه اون پرنده چه جوري اين همه غصه توي اون دل كوچيكش جا ميگيره .
با همون مزه ي شور روي لبش خوابش برد .

Post a Comment