گفت و گو نداره كه گل ِ من
گل ِ من
گل ِ من
گل ِ من
گل ِ من
گل ِ خودم
گل ِ خود ِ خودم
گل ِ من
گل ِ من
گل ِ من كه لا به لاي يه عالمه بوته ي خاردار پيداش كردم
كه اونقدر بائوب ها دورشو گرفتن كه به زور نور خورشيد بهش ميرسه
كه گلبرگ هاش خيلي خيلي نازكه
كه از اين همه خاري كه دور و برشن و يه عده شون هم گلبرگاي لطيفشو خراش دادن ، شبا خوابش نمي بره
كه تا مياد چشماشو بذاره رو هم كابوس ميينه كه بائوباب ها اونقدر بزرگ شدن كه اين يه ذره نوري كه از خورشيد بهش ميرسه هم ديگه اثري ازش نيست
كه روز به روز به حشرات ِ دور و برش اضافه ميشن
كه غير از اينكه بتونه راحت نفس بكشه و نور خورشيد رو روي تنش داشته باشه هيچي ديگه نميخواد
كه وقتي پيداش كردم مات و مبهوت موندم كه با اون چند تا ناخن ِ پ ِرپ ِري چه جوري تو اين سرماي سرد دوام آورده
كه با اينكه تجيري هم نداشت ، به صورتش نقاب گلهاي گوشتخوار رو هم نزده بود كه حتا يه ذره از آزار بائوباب ها كم كنه
كه خودش بود
خود ِ خودش
گل ِ من
كه وقتي نگاهش ميكني ، يه گل راست راستكي رو ميبيني كه بهت آرامش ميده
كه نه تبري دارم نه قيچي ئي كه برم اون وسط و ازش محافظت كنم
كه دوسش دارم
كه نميدونه چقدر
گل ِ من