
_ باز به جرم تبلیغ برای کسی که تنها کمی از او می دانیم
ولی صدایش و حرف هایش کافی است
که دوستش بداریم در گوشه ی دفتر ایستاده ایم.
_ با کلاهی که عکسش بر آن نشته است بر سر
و دستانی پر از پوستر و اعلامیه و عکس وارد کانون می شوم
از هیچ چیز نمی هراسم
چون می دانم حق نه گرفتنی است و نه دادنی ، که خواندنی است .
_ استاد می خندد و کارم را به جوانی ، جهل و بی تجربه گی معنا می کند
من از هیچ نمی هراسم.
.
.
پ .ن : جمله ای که از حق نوشتم از سخنان مهندس بازرگان است!