نيمه هاي شب ، تو روزاي سرد آخر پائيز ، در همين نزديكي ها
ازلابلاي صداي نفسهاي شهوت مردم
دحتركي داره فرياد ميزنه
كه فقط ميخواد يه جفت بازوي گرم باز شه و اونو تو آغوش بگيره
يه دو سه ساعتي هاي هاي گريه شو بكنه
حرف هاي نگفته اش رو با اشكاش بگه
بعد خودش بلند ميشه ميره پي كارش
همين
ولي كسي صداشو نمي شنوه