یکی بود یکی نبود
زیرگنبد کبود هیشکی نبود
هیشکی نبود؟
***
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود یک عالمه آدم بود
کوتاه بلند
مرد زن
کوچک بزرگ
سیاه زرد سرخ سفید
دیکتاتور دموکرات
خشن آرام
...
***
زیر گنبد کبود خیلی چیزا بود
شادی غم
عشق نفرت
زنده گی مرگ
کار خواب
...
***
زیر گنبد کبود
دختر چشمهاش را باز می کند
همه چیز کمی تار است و غریب
دور و برش و نگاه می کند هیچ کس آشنا نیس
تدختر دوباره چشمهاش و می بندد
بیدار می شه
تنش کمی درد می کن
داسمش را ازش می پرسن
هیچ جوابی نمیده
***
چشمهاش را باز می کند
زنی کنار تخت آرام ایستاده
دختر بر می گردد
باز هیچ حرفی نمی زند
***
همه چیز خوب بود
آرام و ساکت
همه خوابیده بودن
هوا گرم بود
ولی یه دفعه گنبد کبود در هم پیچید
همه ترسیده بودن
همه چیز تکون می خورد
زلزله
زلزله
زلزله