و ديدم
كه دنيای زنیتنها
چمدانی بود پر از تصور دنيا:
حولهای كه عكسِ گربه داشت٬شيشهی خالی عطر
خودنويس٬عينك شكسته٬شانه و سنجاقسر٬
چندمتر پارچه...
او ارزوی شستن جورابهای مردی را داشت
كه هيچوقت نيامده بود
ارزوی شستن ظرفهايی را داشت
كه مردِ نيامده در ان غذا خوردهباشد
...
اما هيچوقت
زنی را نديدم
كه برای تنهايی يك مرد
شعر گفتهباشد
علیرضا حسینی