من در تو گم شدم تو در خاطراتم خاطراتم در یک ظهر گرم پر التهاب تابستانی و ظهر گرم تابستانی تو یک بستنی موزی کاله!
من خسته بودم از راه بسیاری که پیاده زیر آفتاب طی کرده بودیم و تو از کودکی که با سایه ات شریک شده بود!
من قلبم تیر می کشد تو از لاک ناخنت حرف می زنی
من تی شرتم را پاره می کنم تو نون خریدن بابا را تعریف می کنی من گریه می کنم تو به دیوار تکیه میدی و من به تو به تو به تو!
چشم هام را می بندم دارم حرف می زنم یا خواب می بینم یا زنده گی می کنم هر چی هست وقتی چشمهام را باز می کنم تو نیستی دیوار نیست و من ومن روی زمین خرد شده ام!