20/ بهمن/ 1382/اصفهان
8 شب است بسیار ناراحت وغمناک و عصبانیم
بچه ها دارن گز می خرن/من و مونا لبه ی باغچه روی جدول نشستیم.
باتری گوشیم داره تموم میشه و من دارم سعی می کنم با شیوا تماس بگیرم هنوز به خانه نرسیده.کار کار کار کار کار کار کار کار و کار...
برای شام می ریم رستوران کنار میدان.
من و مونا روبه روی هم می نشینیم/به دیوار تکیه می دم!
باتری موبایل تموم شده/کلی با والد درونم درگیر میشم تا گوشی زهرا را ازش می گیرم
گوشی را بر می داری
صدات
من گریه می کنم
بچه ها دارن جوک می گن
می گم که چه حس بدی دارم و تو آرام گوش می کنی!
...
_کله پوک!رفتی سفر خوش بگذرونی/ گور بابابشون/ تو خوش بگذرون/ از همه هم بیشتر خرج کن/ اصلن سه تا غذا اضافه بگیر برو تو هتل بخور/ مگر چند تا از این سفرا پیش میاد؟/ شامت رو بخور و حال کن و بعد از اتفاقات توی کلینیک می گی و من شام می خورم!
تو می فهمی/ تو گوش می دی/ تو سعی می کنی ارومم کنی...
تو
تو
تو
....